ترجمه بحار الانوار (قسمت سوم از جلد پانزدهم) - موسوي همداني، ابوالحسن - الصفحة ٣٩٧
رحمتهاى الهى در آخرت نمايان مىشود) نظير اين حديث را نقل كرديم.
٥٢- قصص الأنبياء با اسناد تا صدوق باسناد خود از بن محبوب از ابى حمزه از حضرت باقر ٧. فرمود: زن بدكارهاى روابط خود را با جوانان بنى اسرائيل برقرار نمود و آنان را منحرف ساخت. بعضى از آن جوانان در گفتگوى خود گفتند: اين زن بقدرى فريبا و دلربا است كه حتى اگر فلان عابد صومعهنشين او را ببيند مفتون و دلباخته او خواهد شد. اتفاقا همين زن صحبت آنان را شنيد. در باره آن عابد تصميم گرفت و پيش خود گفت سوگند ميخورم كه بخانهام نروم تا آن عابد را فريب ندهم همان شب بطرف منزل عابد حركت كرد و در را كوبيد عابد سؤال كرد كيست؟ گفت امشب مرا در منزل خود جاى بده. عابد امتناع كرد ولى زن گفت بمن پناه ده كه گروهى از جوانان بنى اسرائيل در تعقيب من هستند اگر مرا پناه ندهى آنان مرا بچنگ آورده و رسوا خواهند ساخت.
عابد غافل از مكر زن چون اين سخن را از او شنيد فورا در را باز كرده و زن داخل شد پس از چند لحظهاى زن لباسهاى خود را كنار زده و بيرون كرد و با آن جمال و زيبائى مخصوص بخود جلوهگرى كرده بالاخره در دل عابد راه باز كرد بطورى كه ناگهان عابد دست خود را بطرف زن دراز كرد ولى بمجرد اينكه دستش با بدن زن تماس گرفت فورا دست خود را پس كشيده و بطرف آتشى كه در زير ديگ غذا شعلهور بود حركت نموده و دست خود را در آتش نهاد. زن با كمال تعجب و وحشت گفت چه ميكنى؟ عابد گفت اين دست جنايتكار را قبل از آتش دوزخ با همين آتش دنيوى بايد بسوزانم. زن كه چنين ديد با سرعت خود را ببنى اسرائيل رسانيد و گفت مردم: عابد را دريابيد كه خود را ميخواهد بسوزاند. جوانان بطرف منزل عابد براه افتادند وقتى كه رسيدند ديدند عابد دستش را سوخته است.
٥٣- قصص از هارون بن خارجه از حضرت صادق ٧ كه در بنى اسرائيل زنى بر عابدى مهمان شد، عابد در اثر وساوس شيطانى تصميم عمل نامشروع را در ذهن خود گرفت و چندين بار بطرف زن ميل ميكرد و منصرف ميشد و در هر بار كه ميخواست بطرف او حركت كند بمنظور بازداشتن خود و كيفر اين تصميم يك انگشت خود را بآتش ميبرد بالاخره با همين حال شب را سپرى كرد صبح كه شد بزن گفت حركت كن و بيرون رو كه مهمان بدى بودى براى من.
٥٤- مرحوم صدوق از پدر خود مرفوعا نقل ميكند كه حضرت يحيى بن زكريا ٧ بقدرى با نماز و گريه و ناله سر و كار داشت كه در اثر گريه فراوان گوشت چهرهاش آسيب ديده و از بين رفت. حضرت يحيى دو قطعه نمد روى چهره خود نهاد كه اشكهاى او را به