تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٦١ - سوره ص(٣٨) آيات ٤٠ تا ٤٩
سفيان ثورى مرا گفت كه من مىبينم تو را نزد ابى عبد اللَّه عليه السّلام قدر و منزلتى هست از او سؤال كن كه چه مىگويى در حق مرد زانى كه مريض باشد و بسبب حدّ زدن خوف موت او باشد من بعرض رسانيدم فرمود كه تو اين مسئله را نزد خود مىگويى يا كسى بتو گفته گفتم سفيان ثورى بمن گفت كه اين را بعرض رسانم پس آن حضرت فرمود كه مردى مستسقى را نزد حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلم آوردند كه با مريضهاى زنا كرده بود حضرت رسالت پناه صلى اللَّه عليه و آله و سلم فرمود تا صد شمراخ را حاضر كردند و بيكبار مجموع آن را بر زانى زد و يك بار بر زانيه و ايشان را رها كرد پس اين آيه خواند كه خُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَ لا تَحْنَثْ و بعد از آن در شريعت اين امر قرار گرفت. القصه چون ايوب در بليه اصلا جزع و فزع ننمود و در محنت ثابتقدم بود حق سبحانه درباره او فرمود كه إِنَّا وَجَدْناهُ بدرستى كه ما يافتيم ايوب را صابِراً شكيبا در آنچه بنفس و مال و ولد او رسيد.
- نِعْمَ الْعَبْدُ نيكو بندهايست ايوب إِنَّهُ أَوَّابٌ بدرستى كه او رجوعكننده است بدرگاه ما و بالكليه رو بجانب ما آورده و از غير ما منقطع شده و شكايت و استرحام او منافات بصبر ندارد زيرا كه اين شكايت بجهت شيطان بود چنان كه آنفا مذكور شد، و بعد از ذكر قصه داود و سليمان و ايوب افعال پسنديده و خلال حميده انبياى ديگر را بيان ميكند تا اهل ايمان اقتداء بايشان كرده باخلاق حسنه متحلى شوند و بجهت آن در دنيا بحسن ثنا و در عقبى بجزيل ثواب و درجات اعلا رسند و ميگويد كه:
٤٥- وَ اذْكُرْ عِبادَنا و ياد كن اى محمد بندگان ما را إِبْراهِيمَ ابراهيم خليل وَ إِسْحاقَ و پسر او اسحق نبى وَ يَعْقُوبَ و نبيره وى يعقوب نبى كه أُولِي الْأَيْدِي خداوند دستها بودند وَ الْأَبْصارِ و ديدها، يعنى صاحب اعمال پسنديده بودند و معارف الهيه و تعبير از اعمال بجهت آنست كه اكثر آن بمباشرت ايديست و از معارف بابصار بسبب آنست كه آن اقوى مبادى آنست در اينكلام تعريض مينمايد ببطله جهله كه ايشان در حكم زمناند و اهل عمى زيرا چون در اعمال شريفه قدم نميزنند و در معارف الهيه نظر نمىاندازند پس مانند اهل زميناند كه پاى رفتن ندارند و مثل كورانند كه چيزى نمىبينند، و يا آنكه مراد از الْأَيْدِي قوت ايشانست در طاعت و از الْأَبْصارِ تفقه ايشان در دين، يا آنكه خداوندان نعمتها بودند بر بندگان بجهت آنكه ايشان را بخوان احسان ايمان ميخواندند و ارباب عقول صافيه و افهام زاكيه و فتن خالصه بودند.
٤٦- إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بدرستى كه ما خالص و پاكيزه گردانيديم ايشان را از براى خود بِخالِصَةٍ بسبب خصلتى كه خالص بود از شوب علايق و لوث عوايق و آن ذِكْرَى الدَّارِ ياد كردن سراى آخرتست كه مبناى خلوص طاعت است چه مطمح نظر انبياء جزء جوار حضرت عزت نيست و آن در عقبى ميسر است نه در دنيا و اطلاق دار مشعر است بآنكه سراى حقيقى سراى آخرت