تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٥٤ - سوره ص(٣٨) آيات ٣٠ تا ٣٩
تا مهمات ملك خلل پذير نشود پس بصحت بازگشت، و قصاص و جهال بىايمان چنين روايت كردهاند كه روزى ديوان بسليمان رسانيدند كه در رصيدون كه مدينهايست در بعضى جزاير پادشاهيست عظيم الشأن كه هيچ پادشاهى قدرت ندارد كه بمحاربه او رود بسبب آنكه بحر بآن محيط است سليمان باد را امر كرد تا او را با لشكر جن و انس بآنجا برد و با آن پادشاه محاربه نموده او را بكشت و دختر او كه جراده نام داشت و در نهايت حسن بود بحوزه تصرف خود درآورد و چون بسيار صاحب جمال بود سليمان او را دوست ميداشت و او با سليمان نمىساخت و پيوسته ميگريست سليمان او را گفت كه اى دختر ملكى كه از من بهتر باشد كجا يابى دختر گفت اگر چه ملكى بهتر از تو بلكه مساوى با تو يافت نمىشود اما اشتياق پدر بر من غالب گشته و آتش مهاجرت او دل مرا كباب ساخته و هجر او دود از نهادم برآورده اگر ميخواهى كه فى الجمله آتش مهاجرت او در دل من منطفى شود بفرماى كه صورت پدر من بسازند تا در آن مينگرم و باو تسلى ميشوم سليمان بفرمود تا صورت پدر او را تصوير كردند و لباس پدر او را بر او پوشانيدند دختر چون كه نزد پدر خود بعبادت اصنام اشتغال مينمود اينجا نيز بنا بر آن عادت با جمعى از كنيزان بعبادت آن صورت ميل نمودند چون مدت چهل روز سليمان از اين معنى بيخبر بود آصف بن برخيا چون از آن صورت آگاهى يافت سليمان را گفت ميخواهم كه خطبهاى بخوانم كه مشتمل باشد بر حمد خداى و ثناى انبياء سليمان گفت روا باشد آصف بر منبر رفت و پيغمبران را ثنا گفت و اصلا متذكر سليمان نشد سليمان از آن معنى غمناك گشت چون آصف از منبر بزير آمد سليمان گفت چون بود كه همه پيغمبران را ثنا گفتى و مرا گذاشتى آصف گفت از براى آنكه چهل روز است كه در خانه تو بت ميپرستند و تو از آن بيخبرى سليمان چون اينصورت بشنيد آن صورت را بشكست و آن دختر را محبوس ساخت و بمحكمه باز آمد چون مجلس قضا انقضا يافت او را تقاضاى بول شد و بمتوضا رفت و بنا بر عادتى كه داشت خاتم از دست بيرونكرد و بام ولد خود داد كه امينه نام داشت و آن خاتمى بود كه ملك و نبوت و تسخير جن و انس و طيور و وحوش و شياطين بآن منوط بود خداى تعالى شبه جسد سليمان بديوى انداخت كه صخر نام داشت و صاحب بحر بود و همين ديو بود كه در حين بناى بيت المقدس سليمان را بالماس راه نمونى نمود. القصه بيامد و به امينه گفت كه خاتم مرا بده امينه انگشترى بوى داد و در انگشت كرد و بر جاى سليمان نشست و همه رعيت مسخر وى شدند و شبه ديو بر سليمان افكند و چون بيرون آمد و انگشترى طلبيد امينه بانك بر وى زد كه انگشترى را سليمان گرفت.
القصه سليمان هر جا كه ميرفت او را ميزدند و ميراندند و ميگفتند كه تو ديوى آخر كار او بجايى رسيد كه بدر خانها ميرفت و گدايى ميكرد هر گاه ميگفت كه من سليمانم او را ميزدند و دشنام ميدادند و خار و خاشاك بر سر او مىريختند و چون دريافت كه آن امتحان و فتنه است روى