تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٠٢ - سوره الزمر(٣٩) آيات ٤٠ تا ٤٩
خود كه امام محمّد باقر صلوات اللَّه عليه فرمود كه هيچكس بخواب نميرود مگر كه نفس او بآسمان عروج ميكند و روح او در آن ميماند و ميان روح و نفس او شعاعى پيدا ميشود [١] چون شعاع آفتاب پس اگر اذن الهى تعلق ميگيرد بقبض ارواح روح اجابت نفس ميكند و اگر اذن او متعلق ميشود ببقاء روح اجابت روح ميكند اين است معنى قوله تعالى اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها الاية و هر گاه كه نفس نايم ملاحظه ملكوت سماوات مينمايد آنچه در خواب ميبيند قابليت تأويل و تعبير دارد و اگر از آنچه ميان آسمان و زمين است مشاهده ميكند از تخيلات شيطان است و صالح تأويل نيست إِنَّ فِي ذلِكَ بدرستى كه در اين توفى و امساك و ارسال لَآياتٍ هر آينه علامات واضحه است بر كمال قدرت و دلالات لايحه بر حشر و نشر در روز قيامت لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ مر گروهى را كه تفكر و تأمل نمايند در اين امر و از اين استنباط كنند كه اماتت مشابه نوم است و احياء مماثل يقظه پس او سبحانه قادر بر بعث و نشور باشد! و در تورية مذكور است كه اى فرزند آدم بطريقى كه در خواب ميروى بميرى و بر طرزى كه بيدار ميكردى زنده ميشوى [٢] و كافران با وجود اين دلايل باهره بر كمال قدرت او ببعث و نشور
[١] مفاد اين آيه شريفه دليل ديگريست بر بطلان طريقه مشركين و اثبات وجود و علم و قدرت آفريدگار عالم و مشعر است بر آنكه مستحق عبادت او است جل شأنه نه غير او و بدين مناسبت در خاتمه آيه فرموده است إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ يعنى بدرستى كه در اين (توفى و امساك نفس كسى كه ميميرد و ارسال نفس آنكه نائم است) هر آينه نشانههائيست (از علم و حكمت و قدرت و رحمت پروردگار) براى مردمى كه فكر و تأمل مينمايند آرى متفكرين هر گاه موضوع موت و منام را مورد فكر و انديشه قرار دهند آيات الهى را مشاهده خواهند كرد چه اصل و حقيقت مرگ و حيات با آنكه تا كنون بطور كامل كشف نگشته است از اسرار و رموز آفرينش و از آيات باهره ربوبيت و قدرت پروردگار است و كيفيت توفى نفوس بطور تمام در هنگام مردن و بطور ناقص در وقت خوابيدن و هم حقيقت و كيفيت منام نيز از آيات الهيه و مظاهر قدرت ربانى ميباشد
[٢] آدمى را دو روحست يكى روح حيوانى و آن بخاريست لطيف و صافى كه از لطافت اخلاط اربعه حاصل ميگردد چنان كه بدن از كثافت آن و بوسيله عروق ضوارب از قلب بمغز و دماغ و جميع اعضاء و اجزاء بدن ميرسد و بدين وسيله حس و حركت پديد ميآيد و چشم و گوش نيروى ديدن و شنيدن و سائر حواس قوت احساس پيدا ميكنند و روح حيوانى همچون چراغيست كه در خانهاى افروخته شود پس بهر جايى كه شعاع نور آن ميرسد آنجا را روشن مينمايد و ديگر روح انسانيست و آن جوهريست ملكوتى و لطيفهايست ربانى كه پروردگار حكيم بآدمى اختصاص داده بلكه آن جوهر ملكوتى حقيقت انسانيت و گوهر آدميت است بر خلاف روح حيوانى كه در سائر حيوانات نيز وجود دارد و در قرآن و احاديث اكثر از روح حيوانى بنفس و از آن جوهر ملكوتى بروح يا قلب تعبير شده و گاهى همه تعبير بنفس كردهاند چنان كه حكماء نيز آن را نفس ناطقه ميگويند و پوشيده نماند كه روح حيوانى بمنزله مركب است از براى روح انسانى و قوام آن ببدنست بر خلاف روح انسانى كه تابع و قائم ببدن نيست بلكه محيط بر بدن و تعلق آن ببدن تعلق تدبيريست و از اينرو هنگامى كه آدمى ميميرد و چراغ حيات بكلى منتفى ميشود نفس حيوانى نيز از بين ميرود اما روح ملكوتى باقى ميماند چنان كه اگر مركب فانى و هلاك شود راكب و سوار فانى نميگردد و ظاهرا اشاره بدين