تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٠١ - سوره الزمر(٣٩) آيات ٤٠ تا ٤٩
بيان حق چه مناط مصالح معاش و معاد است فَمَنِ اهْتَدى پس هر كه راه يابد بقرآن يعنى بر وفق امر و نهى آن عمل كند يا در دلايل آن تفكر كند فَلِنَفْسِهِ پس مر نفس او راست فايده عمل آن وَ مَنْ ضَلَ و هر كه گمراه گردد يعنى از احكام قرآنى و حكم امر فرقانى دور شود و عمل بآن نكند فَإِنَّما يَضِلُ پس جز اين نيست كه گمراه شود عَلَيْها بر نفس خود يعنى و بال و نكال آن بر او راجع گردد وَ ما أَنْتَ و نيستى تو عَلَيْهِمْ بِوَكِيلٍ بر ايشان نگاه- بان يعنى اجبار كننده ايشان بايمان و حافظ آن بر قلوب ايشان بر وجهى كه نگذارى كه در ضلالت افتند و از حق منصرف شوند چه اين از تحت قدرت تو بيرونست بلكه بر تو نيست بغير از رسانيدن چه مبناى تكليف بر اختيار است نه اجبار، پس بجهت تنبيه مشركان بر قدرت خود ببعث و نشور ميفرمايد كه:
٤٢- اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ خداى قبض ميكند جميع نفسها را حِينَ مَوْتِها هنگام مردن ايشان يعنى نزد انقضاى آجال قطع حيات ايشان ميكند وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ و فرا ميگيرد نفسهايى كه نمرده است فِي مَنامِها در خواب آن يعنى قطع تصرف و تدبير آن ميكند از آن نه قطع حيات فَيُمْسِكُ الَّتِي پس نگاه ميدارد در آن جهان آن نفوسى كه قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ قضا كرده شده است بر او مرگ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى و ميفرستد نفوس ديگر كه آن از زندگانست بأبدان ايشان إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى تا وقت نام برده شده يعنى هنگام اجل و بدانكه اطلاق نفس بر مجموع روح و بدنست و اما نفسى كه بمعنى روح فقط است جمع او بر نفوس ميكنند نه بر أنفس پس توفى أنفس اماته آنست كه آن سلب آن چيزيست كه بآن زنده است و حساس و دراك است از صحت اجزاء و سلامتى آلات آن، چه نزد انتفاء اين حالات مجموع آن بهيئات مجموعى باقى نمىماند، و اطلاق توفى آن در حالت نوم بر سبيل تشبيه نائمين است بموتى و وجه شبه بينهما انتفاء آثار آنست از تصرف و تدبير، گفتهاند كه مراد از انفس در اول نفسهايى است كه بآن حيات و حركت باشد و در ثانى نفسهايى كه بآن تميز و تصرف باشد پس متوفى در اول نفس حيات است و در دوم نفس تميز نه نفس حيوانى كه زوال آن موجب زوال نفس است چه نايم در خواب متنفس است، و از ابن عباس مرويست كه در بدن آدمى نفس و روح هر دو هست و ميان ايشان شعاعى است بمثابه شعاع آفتاب، نفس آنست كه عقل و تميز بآن متعلق است و روح نفس و تحرك آن بآن قايم است هر گاه كه بنده بخواب رفت خداى تعالى قبض نفس او ميكند و روح او را بجاى خود ميگذارد و وقتى كه مرد قبض هر دو مينمايد پس زوال روح مستلزم زوال نفس است بدون عكس، و مؤيد اينست آنچه عياشى از حسن بن محبوب نقل كرده و وى از عمرو بن ثابت ابى مقدام و او از پدر