تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٠ - سوره الصافات(٣٧) آيات ١٠١ تا ١٠٩
عجب ثواب عظيم دريافتمى و بقدم همت بدرجه رفيع شتافتمى حق سبحانه بوى وحى فرستاد كه اى خليل از جمله خلقان كه را دوستتر دارى؟ ابراهيم گفت محمّد صلى اللَّه عليه و آله و سلم را كه حبيب وصفى تو است، خطاب آمد كه او را دوستتر ميدارى يا خود را ابراهيم؟ گفت بعزت و جلال تو كه او را دوستتر ميدارم، فرمان رسيد كه فرزندان او را دوستتر دارى يا فرزندان خود را؛ گفت فرزندان او را دوستر دارم خداى تعالى وحى كرد باو كه يكى از فرزندان بزرگوار او را بخوارى و زارى و جور و ستمكارى غريب و تنها و گرسنه و تشنه در دشت كربلا شربت شهادت بچشانند ابراهيم چون شمهاى از اينواقعه بشنيد قطرات عبرات از چشمه چشم بر صفحات رخسار فرو باريد خطاب رسيد كه اى ابراهيم ثواب گريستن تو بر حسين و المى كه بدل تو رسيد برابر آن ثواب است كه بدست خود فرزندان خود را قربان كنى.
و بدانكه نزد بعضى آنست كه ذبيح اسحق بود نه اسماعيل و دليل ايشان اجماع اهل كتابست و جواب او اين است كه اجماع اهل كتاب حجت نيست چه قول ايشان غير مقبول است و سخن ايشان غير معقول و ائمه هدى عليهم السّلام و معظم علماى گرام چون ابن عباس و ابن عمر و سعيد بن مسيب و حسن بصرى و شعبى و مجاهد و ربيع بن انس و كعبى و محمّد بن كعب قرظى متفقند بر آنكه اسماعيل عليه السّلام بوده و شهرت نيز قرينه اين معنى است و ديگر آنكه حق سبحانه بعد از قصه ذبح بشارت اسحق با ابراهيم داد و فرمود وَ بَشَّرْناهُ بِإِسْحاقَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ كه اگر ذبيح اسحق ميبود بايست كه بشارت مقدم باشد بر ذباحت و در موضح ديگر فرمود كه فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ پس اگر اسحق مأمور شده باشد بذبح چگونه صحيح بود كه خداى تعالى بشارت اسحق و ذريت او بابراهيم دهد و باز امر بذبح او نمايد چه اين در حكم تضاد است، از ابن عباس پرسيدند كه ذبيح كيست گفت جهودان ميگويند كه اسحق بوده و حال آنكه دروغ است چه پيغمبر ما فرمود كه
انا ابن الذبيحين
من پسر دو گشتهام و هيچ خلاف نيست در آنكه آن حضرت از نسل اسماعيل بود و جهودان بجهت حسدى كه بر پيغمبر داشتند گفتند كه ذبيح اسحق است چه سلسله ايشان باو منتهى مىشود تا بآن فخر كنند بر پيغمبر ما و تصغير او نمايند و ذبيح ديگر عبد اللَّه بن عبد المطلب بود پدر حضرت رسالت پناه و مجمل قصه او بر اينمنوال بود كه چون عبد المطلب را در خواب نمودند كه چاه زمزم را طلب كن و او را پاك ساز و او جهدى بسيار ميكرد و ميجست و نمييافت آخر نذر كرد كه اگر اين چاه را بيابد يك فرزند را در راه خدا قربان كند و چون چاه زمزم را يافت خواست تا بنذر خود وفا كند با خود انديشه آن نمود كه كدام فرزند را قربان كنم ناگاه هاتفى آواز داد كه رجوع بقرعه كن چون قرعه زد بنام عبد اللَّه افتاد كه پدر حضرت رسالت پناه بود و نور محمّدى از چهره او پيدا بود و عبد المطلب او را بغايت