منع تدوين حديث - الشهرستاني، السيد علي - الصفحة ٢٠٣
عمر گفت : من نياز به تو داشتم ، آمدم كه نظرت را درباره ارث جدّ بدانم .
زيد گفت : نه ، به خدا سوگند ، ما درباره جدّ [سهم ارث پدر را] قائل نيستيم!
عمر گفت : اين سخن ، وَحي نيست تا زياده و كم نتوانيم ؛ چيزي است كه به نظرمان آمد ، اگر نظرت با نظرم همسو بود پي میگيرم وگرنه ، بر تو باكي نيست .
زيد خودداري كرد و عمر خشمناك خارج شد و گفت : با اين گمان آمدم كه مرا از اين نياز میرهاني!
پس از آن ، بار ديگر ـ در همان ساعتي كه بار اول آمده بود ـ نزد زيد آمد و دست بردارش نشد تا اينكه زيد گفت : برايت نوشتهای مینويسم . در قطعهای قِتْب[٤١٤]برايش نوشت و [براي سهم جدّ] اين گونه مَثَل زد :
مَثَل جدّ مانند درختي است كه يك تنه داشت و بر آن شاخهای روييد و از آن شاخه ، شاخهای ديگر پديد آمد . تنه به شاخه آب میرساند ، اگر شاخه اول قطع شود آب به شاخه دوم برمي گردد و اگر شاخه دوم بريده شود آب به شاخه اول میرود .
عُمَر خطبه خواند آن گاه نوشته را برايشان قرائت كرد و گفت : زيد بن ثابت درباره جدّ سخني دارد و من آن را امضا كردم .
راوي میگويد : عمر نخستين جدّی بود كه در اسلام ارث برد ، میخواست همه مالِ نوهاش را برگيرد و چيزي به برادران ميّت ندهد ، پس از آن ، عمر مال را تقسيم كرد .[٤١٥]
[٤١٤]. «قِتْب» به معناي روده يا روانداز پالان شتر است، شايد مقصود پوستي باشد كه به جهت استفاده (بر روي پالان) براي نوشتن مناسب میگشت (م).
[٤١٥]. سنن دارقطني ٤: ٩٣، حديث ٨٠؛ سنن بيهقي ٦: ٢٤٧؛ فتح الباري ١٢: ٢١.