منع تدوين حديث - الشهرستاني، السيد علي - الصفحة ٨٤
اكنون سخنِ حافظ ابن حجر را در كتاب نکتة علی ابن الصلاح ، میآوريم كه در آن به توصيف راويان صحيح ـ پس از صحابه ـ میپردازد :
هركه در روايتش بر آنچه در كتابش هست تكيه كند ، نبايد بر او عيب گرفت ، بلكه وصف بيشتر راويان صحيح ـ بعد از صحابه و بزرگان تابعان ـ همين است ؛ زيرا راويانِ صحيح دو قسم اند :
بعضيشان بر احاديثي كه از بَر داشتند اعتماد میکردند (هر كدامشان حدیثش را به خاطر میآورد ، تکرار میکرد و در ذهنش نقش میبست) سندهای نزدیک و کم بودن متون ـ در نزد بعضيشان ـ اين كار را براي آنها آسان میساخت تا آنجا كه كساني هزار حديث حفظ داشتند و جا و نشانِ آنها را باز میگفتند ؛ به همين جهت بعضي دچار وهم و غلط شدند ؛ زيرا براي آدمي سهو و نسيان پيش میآيد .
و بعضي آنچه را كه میشنيدند مینوشتند و از آن محافظت میكردند و به دست كسي نمیدادند و از روي آن ، حديث میخواندند .
اين امور بيانگر آن است كه مسئله آن گونه كه بعضي ترسيم کردهاند ، نيست . چيز ديگري در ميان است كه بجاست به آن اشاره شود ؛ زيرا سنّت پيامبر تنها براي عرب نبود تا بگوييم آنها داراي حافظه قوي بودند و توجيه شيخ عبدالغني و استاد ابو زهو به ميان آيد ، بلكه مسلمانان فارس و ترك و ديگران آنجا حضور داشتند كه میخواستند سنّت را تدوين كنند ، در اين حالت ، چه بايد گفت؟
اگر حفظ چيزي [بي كتابتِ آن] واجب بود ، آيا به ذهن نمیآید که اين کار در قرآن سزاوارتر بود؟
اگر وسعت دامنه حفظ و قوه حافظه مانع كتابت چيزي باشد ، چرا از كتابتِ قرآن ـ با وجود شمار زيادي از حافظان ـ منع نشد؟
اگر حفظ ، چنين جايگاهی را داراست ، چرا درباره آن ، يک صدم آياتي كه