تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٠١ - دليل دوم بر عموميت قدرت
عين قدرت و قدرت عين علم است، پس قدرت عين ذات است و چون مبدئيت او براى اشياء عين علم و علم عين مبدئيت است، بنا بر اين ذات عين مبدئيت است و تفكيك مبدئيت از علم، عين تفكيك ذات از ذات است.
پس به هر چيزى علم تعلق بگيرد، مبدئيت و قدرت نيز به او تعلق خواهد گرفت و اين وجودات عين علم فعلى حق است؛ زيرا علم حق به ذات خود عين ذات است و اينكه علم ذات به ذات گفته مىشود به اين معنى كه ذاتى و علمى و منكشفى باشد نيست، بلكه ذات همان حقيقت علم است و علم به ذات مستلزم علم به اشياء است؛ چنانكه سابقاً از محقق طوسى نقل شد كه ذات علت تامه اشياء است و علم به ذات مستلزم علم به اشياء است و چون ذات و علم يك حقيقت است، پس معلومِ علم و اشياء در خارج يك حقيقت خواهند بود و هر چيزى كه متعلَّق علم باشد مبدئيت و قدرت و فاعليت هم به او متعلّق خواهد بود و مقدور عين معلوم خواهد بود. [١] بنا بر اين چون تمام اشياء از ذوات و اوصاف و افعال معلوم حق هستند، همه آنها مقدور حق نيز خواهند بود و چنانكه علم او به همه موجودات احاطه دارد، قدرت و مبدئيت او نيز به تمام موجودات محيط مىباشد.
بعد از آنكه برهان بر مطلبى قائم شد و مقدمات آن درست بود، ديگر معطّلى ندارد و تبعيت برهان لازم است و لو تمام عالم بر خلاف آن اتفاق داشته باشند و يا نصى كه سند آن هم صحيح است از نبى مرسل بر خلاف آن صادر شود و يا وحى منزل بر خلاف آن باشد.
و الحاصل: اگر دليل قائم شد بر اينكه مبدأ عالم، موجود صرف و واحد است و برهان آن را اثبات كرد، اگر پيامبرى گفت خدا دوتاست، بايد كلام او را تأويل نمود به اينكه مثلًا به خاطر مصلحتى آن را گفته است و الّا چنين پيامبرى مرسليت خود را تكذيب نموده است.
و بالجمله: بايد نقطه اساسى و اصلى را در دين كه ركن ركين و ستون تمام
[١] رجوع كنيد به: شرح اشارات، ج ٣، ص ٣٠٦؛ رساله فوائد ثمانيه، ضمن نقد المحصل، ص ٥١٧.