تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٢٧ - لزوم تعلق علم به متحقق
پس «شريك البارى ممتنع» و «اجتماع النقيضين محال»، تصديقى است كه ابداً محكى نداشته و در واقع منكشفى براى او نيست و موضوع در حقيقت و «مثبت له» در واقع نفس الامريت ندارد و تنها مفهومى است كه به خلاقيت نفس موجود شده است با اين تخيّل كه سِمت و منصب حكايت و كاشفيت دارد.
نفس و عقل بعد از آنكه نتوانست حقيقتى براى شريك البارى و اجتماع نقيضين پيدا كند، از روى عجز و بيچارگى يك حقيقتنما و مفهومى در ذهن ايجاد كرده و بر آن به امتناع و استحاله حكم مىكند در حالى كه تنها يك مثبت له صورت تصديقيه نفس الامريه دارد.
انسان گمان مىكند كه علم دارد به اينكه «شريك البارى ممتنع» و حال آنكه اين علم نيست؛ چون اين صورت تصديقيه واقعيت و نفس الامريت ندارد و اين اشتباه از اينجا ناشى مىشود كه قضيه را موجبه مىداند و در صورت موجبه بودن قضيه به امتناع موضوع حكم مىكند و ليكن حقيقت مطلب چنين نيست بلكه قضيه، سالبه بسيطه به تمام سلب است و سلب بسيط، محتاج تحقق موضوع نيست و حقيقت قضيه به اين صورت است كه: «ليس شريك البارى بموجود» كه به انتفاء موضوع، محمول منتفى است. در اين قضيه، تحقق و تقرر موضوع لازم نيست و اين قضيه موضوع و محمولى كه محمول از موضوع سلب شود، نمىخواهد بلكه منتفى به انتفاء موضوع است. و اين قضيه عكس العمل قضيه «واجب الوجود موجود» است.
عقل بعد از آنكه با برهان وحدانيت را اثبات كرد، از آن انتزاع مىكند كه شريك البارى موجود نيست و آن، موضوع ثابت نمىخواهد؛ چنانكه در قضيه «اللّه موجود» نيز لازم نيست موضوع ثابت بوده و موجوديت براى او از قبيل ثبوت چيزى براى چيزى باشد، بلكه عقل بعد از آنكه درك كرد كه «اللّه» متحقق است و وجودش نفس الامريت دارد و از طرفى در نظر عقل ثبوت شىء براى خودش ضرورى است، در قالب قضيه به اين صورت تحليل مىكند كه «اللّه موجود» و اين از باب ثبوت چيزى براى چيزى نيست كه موضوع متحقق و ثابتى باشد و موجوديت براى او اثبات گردد.