تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٣٤ - قضيه موسى و خضر در قرآن
كمالى ندارد تا به واسطه آن كمال ستايش شود؛ چنانكه عبادت و سجده كردن براى غير حق محال است، منتها آدم خيال مىكند كه براى بت سجده مىكند و عذاب هم براى همين خيال است و الّا تمام عبوديتها براى حق و واجب الوجود واقع مىشود.
اگر كسى كمال داشته باشد كه قائم به خود او باشد و لو خدا او را خلق كرده باشد ولى ديگر او را رها كرده باشد در اين صورت ممكن است او را ستايش و حمد نمود.
ولى چون چنين نيست مىفرمايد: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بنا بر اينكه «بسم اللّه» در هر سورهاى مختص به همان سوره باشد، على ما هو التحقيق. «بِسْمِ اللَّهِ» لسان ذاكرين است و بس و بعد از «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» گفته مىشود: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ» كه همه حمدها حقيقةً مختص به خداوند است و اين سدِّ مسلك باطل تفويض است.
هيچ كسى را به ضرورت برهان نمىشود حقيقةً حمد كرد؛ چنانكه در قضيه «زيد عالم» گفتيم. مگر كسى از خود علم دارد؟ آنچه از خود شخص است نقص است و صرف علم مال اوست و مدح و ستايش به خاطر صرف علم است و آن گاه كه انسان در مقام تعريف و ستايش قرار مىگيرد، آن ستايش به ضرورت عقل به واسطه نقص و حد علم نيست، اين است كه همه جاهل بوده و در علم ناقص مىباشند.
قضيه موسى و خضر در قرآن
حضرت موسى عليه السلام با آن مقام و عظمتى كه در رسالت داشت وقتى روى منبر نظرى به خود كرد و گفت: آيا اعلم از من روى زمين هست؟ به او اشاره شد كه همين الآن از منبر پايين بيا و نزد آن كسى كه ما به او خصوصى تعليمها كردهايم برو و تعلم كن. پايين آمد و ننشست و گفت: ننشينم مگر او را پيدا كنم و با آن رفيق خود آمد تا به آن شخص رسيد. [١]
[١] تفسير عياشى، ج ٢، ص ٣٣٢؛ تفسير صافى، ج ٣، ص ٢٤٨- ٢٤٩.