تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٢٦ - تقريب مطلب با مثال
معلوليت داراى محدوديت ذاتيهاى است كه مجعول نيست، جهات نقص و عدمى و كدورت و محدوديت در آن اثر حاصل شده است.
پس اين جهات عدميه از علت آن اثر است و ربطى به علة العلل ندارد؛ زيرا علة العلل محدوديت و نقص را در آن علت جعل نكرده است؛ چون جعل به اصل وجود خورده و اصل وجود معلول مىباشد، بلكه محدوديت و نقص در آن علت به حكم معلوليت ذاتيه خود اوست و قابل جعل و تعلق علم و قدرت نيست؛ زيرا امر عدمى است و از عدميات اضافيه است كه حقيقت ندارند، خواه اسم آن را عدم يا ماهيت بگذارند: «ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ». [١]
مثلًا اگر شخصى اراده قتل كسى را نموده و او را بكُشد، اصل اراده بذاتها چون وجود است خير است و اگر اراده بذاتها خير نبود جدا شدن ذات آن از آن هر گز ممكن نبود. اصل علم و اختيار هم بالذات چون امر وجودى هستند خير مىباشند.
قوه و قدرتى هم كه در بازوى فاعل است بذاتها از امور وجوديه است و من حيث هو هو خير است و اگر بذاتها خير نبود بايد بذاتها شر مىبود و هيچ وقت نبايد قدرت و قوه خير مىبود؛ زيرا ذاتيات قابل تغيير نيستند. بُرندگىِ آن كارد بُرندهاى كه فاعل در دست گرفته است نيز امر وجودى و از اوصاف برجسته اوست و لذا خير است. و اما حلقوم مقتول هم كه لطيف بوده و قابل قبول تأثير بوده است نيز خير است. پس كجاى اين كار بد است؟ بد آن امر عدمى يعنى اختلال انتظام و جدا كردن سر از بدن است و اين قطع و جدايى امر عدمى است يعنى اخلال به امر وجودى است و چون عدمى است قبيح بالذات است و اين قبح بالذات به تمام آن وجودات سرايت كرده و آنها را بالعرض قبيح نموده است. و چون آن شخص و ارادهاش بالعرض قبيح گشتهاند، فعلًا مبغوض هستند و آن شخص قابل جهنم شده است، حتى آن كارد هم مبغوض بالعرض است و انسان از آن هم بدش مىآيد.
پس اينكه آن شخص فعلًا مؤاخذ است به خاطر اين است كه چرا به واسطه آن امر
[١] نساء (٤): ٧٩.