تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٥٧ - نظريه انفصال در علم واجب و شقوق آن
را تحقيق نموده است، بلكه مراد آنها از اطلاق محقق بر محيى الدين، اين است كه او شرايط خلوات و تجليات و آن رشته سخنانى را كه دارند از مقام عقلانى به مرتبه قلب تنزل داده و در نفس خود به حقيقت رسانده است.
قائلين به انفصال و اتصال در علم خداوند به گروههايى تقسيم شدهاند:
نظريه انفصال در علم واجب و شقوق آن
قائلين به انفصال به چند دسته تقسيم مىشوند:
بعضى گفتهاند: ثابتات كه نه معدوم و نه موجودند و منفصل از ذات هستند، علم حق بوده و ملاك علم خداوندى مىباشند و خداوند به واسطه آنها به اشياء عالم است.
اين قول معتزله است كه حاجى خواست آن را بر قول عرفا تطبيق دهد، ولى عرفا اين را نمىگويند چنانكه بعد ان شاء اللّه خواهد آمد.
دسته ديگرى قائل شدهاند كه: از هر نوعى يك فرد نورانى عقلانى هست كه رب النوع افراد ظلمانى است و كمالات افراد، اشعه اوست و برگشت هر چه در افراد ديده مىشود به اوست و حسن اوست كه در اين افراد ظلمانى تجلى كرده است و اين ارباب انواع مناط و ملاك علم حق است [١] و آنها قائم به ذات بوده و در عين اينكه قائم به ذات و منفصل هستند عين علم خدا به اشياء مىباشند، و در تعلق علم خدا به آنها علم ديگرى لازم نيست، بلكه آنها عين علم حق مىباشند. البته تصوير اينكه چطور موجود خارجى قائم به ذات، علم مىشود، ان شاء اللّه خواهد آمد.
در بين كسانى كه طبق مذاق آنها همه عالم، در عين حال كثرت و قائم بودن به ذات،
[١] رجوع كنيد به: شرح اشارات، ج ٣، ص ٣٠٤؛ اسفار، ج ٦، ص ١٨٨.