تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٥٨ - نظريه انفصال در علم واجب و شقوق آن
علم خداوندى است، بعضى به سابقيت مُثُل قائل شدهاند. [١]
و بعضى قائلند به اينكه آنها ازلًا نبودهاند. [٢]
و بعضى تمام نظام عالم را علم حق مىدانند و به نظر آنها اين طور نيست كه علم خداوند به نظام عالم تعلق گرفته باشد، بلكه نظام عالم در عين كثرت، عين علم احديت است و اين قول و رأى اشراقيين از فلاسفه است. [٣] و كثيرى از محققين متأخر مثل خواجه به آن قائل مىباشند. [٤]
لكن تصور اين معنى گرچه در غايت صعوبت بوده و تصديق آن سخت مىباشد، ولى اين قول از جهت اينكه نظام عالم، عين علم تفصيلى حق است درست است؛ زيرا هرگاه نظام فعلى باشد، علم هست، ولى چون وجودات آتيه فعلًا معدوم هستند پس حق تعالى به معدومات علم ندارد؛ چرا كه فرض كرديم كه موجودات عيناً علم حق مىباشند و چون معدومات وجود ندارند، پس حق به آنها علم ندارد، و ما اين جهت را ابطال خواهيم كرد كه اين قول از اين جهت درست نيست گرچه از جهت اول صحيح است.
قول ديگر كه از شعب قول به انفصال است اين است كه: علم خداوند به بعضى علم حضورى و به بعضى علم ارتسامى است، مثلًا عقل اول، خودش علم حق است و اين طور نيست كه معلوم حق باشد و علم حق چيز ديگرى باشد و او به عقل اول تعلق گرفته باشد بلكه علم، عين عقل اول است و لكن صور اشياء غير متناهى الى الابد هر چه آمده و يا خواهد آمد در آن مرتسم مىباشد. [٥] و در حقيقت عقل اول كه علم خداست،
[١] رجوع كنيد به: شرح مواقف، ج ٣، ص ٣٠؛ اسفار، ج ٥، ص ٢٠٤.
[٢] اسفار، ج ٦، ص ١٨٨.
[٣] حكمة الاشراق، در مجموعه مصنفات شيخ اشراق، ج ٢، ص ١٥٠- ١٥٤؛ شرح حكمة الاشراق قطب شيرازى، ص ٣٦٢- ٣٦٥؛ شرح حكمة الاشراق شهرزورى، ص ٣٧٨- ٣٧٩.
[٤] رساله شرح مسأله علم، محقق طوسى، ص ٢٨- ٢٩؛ شرح اشارات، ج ٣، ص ٣٠٤- ٣٠٧؛ اسفار، ج ٦، ص ١٨١.
[٥] رجوع كنيد به: ملل و نحل، ج ٢، ص ٦٦ و ٦٧؛ اسفار، ج ٦، ص ٢٤٦.