تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٥٦ - برهان متكلم بر اثبات واجب و نقد آن
دو جزء را كه ملاحظه مىكنيم مىبينيم نمىتواند براى نبود سابق مناط احتياج باشد؛ چون نبود عدم است و احتياج به علت ندارد. و نمىتوان گفت بودِ لاحق بعد از بودش مناط احتياج است. زيرا بود، بود است و ما مىخواهيم براى بود مناط قائل شده كه چه چيز مناط احتياج اين «بود» در بود شدن است؟ بايد گفت: مناط احتياج «بود» در بود بودن غير از خود «بود» باشد.
و سابقاً گفتيم: مناط احتياج شىء در وجود و موجوديت خود به علت، جهت امكان اوست كه در مرتبه نفس و ذات خود عدم و وجود نسبت به او مساوى است. و عدم و وجود از مرتبه ذات و حقيقت شىء خارج بوده و هر يك از طرفين وجود و عدم، نسبت به او مساوى است به طورى كه در مرتبه ذات، هيچ كدام از وجود و عدم بر او حمل نمىشود؛ زيرا شىء در مرتبه ذات مستحق هيچ گونه حملى غير از حمل ذاتيات آن بر او نيست، و الّا لازم مىآيد چيزى را كه مىدانيم از ذات و مرتبه حقيقت شىء خارج است در ذات شىء دخالت دهيم.
اين است كه گفتهاند: «الماهية من حيث هى هى ليست الّا هى» انسان در مرتبه ذات مستحق هيچ گونه حملى نبوده مگر اينكه انسان، انسان است. و اگر در مرتبه ذات بگوييم: انسان موجود است و مستحق اين حمل است، لازم مىآيد وجود در مرتبه ذات انسان بوده و از مقومات ماهيت او باشد، در صورتى كه مىدانيم انسان غير از حيوان ناطق چيزى نبوده و وجود از حقيقت ذات و مفهوم آن خارج بوده و در تصور ماهيت انسان وجود مغفول عنه است؛ لذا گفتهاند: «الماهية من حيث هى هى ليست الّا هى» و ماهيت در مرتبه ذات نه موجود و نه معدوم است.
و اينكه گفتهاند: «الماهية لا معدومه و لا موجوده» ارتفاع متناقضين نيست زيرا انسان در حاق واقع يا در صفحه وجود هست يا نيست و گريزى از يكى از اين دو نيست، غير از اين است كه ما از اشتغال صفحه وجود يا خلوّ آن قطع نظر نموده و اصل ذات و مرتبه طبيعت و حقيقت انسانى را مورد نظر قرار دهيم.
و الحاصل: شىء مسلّم در نفس الامر يا موجود و يا معدوم است و ارتفاع متناقضين