تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٥٢ - مراد از علم تفصيلى واجب تعالى
نحوه وجودى از نور بوده و آن هم يك نحوه وجود ديگرى از نور مىباشد. تكثر از اين فقدانات حاصل شده است بدون اينكه اين نور و آن نور باشد؛ چنانكه يك، اصل عدد است و از تكثر آن سه و چهار و غيره پيدا مىشود. و چون هر يك فاقد كمالات ديگرى است، اين نور پيش آن نور و بالعكس منكشف نيست، ولى اگر فرض كنيم مبدأ اين انوار شمس باشد و اينها جلوه ذات شمس باشند، تمام كمالات اين انوار در مبدأ جمع است و اين تكثرات در آنجا نيست؛ چون اين فقدانات در آنجا نيست ولى كمال نوريه اينها به نحو جمع و جمع الجمع در آنجا هست.
پس اگر فرض كنيم: شمس به ذات خود عالِم باشد به تمام اين انوار عالم خواهد بود. حال از شمس گذشته، موجودى را فرض مىكنيم كه صرف الوجود بوده و جامع كمالات موجودات ديگر مىباشد و اين موجودات جز تجليات او نيستند و كثرت در آنها از جهت ماهيات و تعينات و حدودات و فقدانات است و چون فقدانات از اباطيل و خرافات و موهومات مىباشند و واقعيت ندارند، متعلق علم حقيقى واقع نمىشوند و آنچه هست و واقعيت دارد وجدانات موجودات است و اين وجدانات كه كمالات وجوديه است در صرافت وجود باقى نمانده است و آنچه وجود صريح و صرف است واجد تمام كمالات حيثيت نوريه وجوديه است، در اين صورت علم به ذات اين موجود علم به تمام اشياء، يعنى به تمام نظام وجود است و چون كمالات نظام وجود در او جمع است و عالم غير از صرف الوجود چيزى نيست؛ بنا بر اين او به هر ذرهاى از وجود عالم بوده و تمام ذرات، لا بحدودها پيش او منكشف است؛ زيرا حدود متعلق علم حقيقى واقع نمىشود چون از اباطيل مىباشند.
مراد از علم تفصيلى واجب تعالى
و مراد از علم تفصيلى جز اين نيست كه «لا يشذّ عنه شىء» يا «ينكشف لديه كلّ ذرة من الوجود».
هرجا نور وجود است ازلًا و ابداً و فعلًا پيش او منكشف است و فرقى بين آنچه