تقريرات فلسفه امام خمينى قدس سره - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٣ - واجب تعالى ما ذاته بذاته لذاته
يكى اينكه خود واسطه متصف به آن وصف است، مثل نار كه واسطه ثبوت حرارت براى آب است كه هم خود نار حرارت داشته و هم به توسط او آب حرارت پيدا مىكند. ديگر اينكه خود واسطه داراى آن وصف نيست، مثل شمس كه واسطه براى حرارت است؛ در صورتى كه خودش بنا بر عقيده حكماى قديم حرارت ندارد [١] و يا مانند شمس كه واسطه براى اسوداد وجه القصّار و ابيضاض الثوب بوده با اينكه خودش سواد و بياض ندارد.
سپس بحث در اثبات واجب الوجود در مقابل مادى واقع مىشود. مخفى نماند كه پايه اين مطلب اصالة الوجود است. هر كس قدمش در اصالة الوجود راسخ باشد، در اينجا نيز راسخ القدم است و هر كس قلبش در آنجا مطمئن گشت، در اينجا به ايمان كامل خواهد رسيد. «ألا إنّ عباد اللّه هم الراسخون».
و بعد در بيان مطلب مىگوييم: امكان كه در باب ماهيات گفته مىشود، در باب وجود هم گفته مىشود، و ليكن امكانى كه در اصطلاح مناطقه در باب مفاهيم گفته مىشود [٢] غير از امكانى است كه حكيمان در باب وجود موجودات ممكنه مىگويند.
البته امكان را در باب ماهيات به دو معنى بر آنها حمل مىنمايند: يك معنى اين است كه نسبت ماهيت به وجود و عدم يكسان بوده، هم مىتوان او را به وجود متصف نمود و هم به عدم، و در ناصيه ماهيت به خط جلى نوشته شده است: «هذا، نسبة الوجود و العدم إليه على حدّ سواء».
معناى ديگر اين است كه وجود براى ماهيت ضرورى نبوده؛ چنانكه عدم هم براى او ضرورى الثبوت نيست. البته معناى اول لازمه معناى دوم است.
و ليكن امكان در باب وجودات به اين معانى نيست؛ زيرا درباره وجود نمىشود گفت: «نسبة الوجود و العدم إليه على حدّ واحد» و نيز نمىشود به آنچه تحقق دارد در عين تحقق آن گفت: تحقق براى او ضرورى نيست؛ زيرا نمىشود حقيقت شىء براى
[١] رجوع كنيد به: معتبر، ج ٢، ص ٢٠٢.
[٢] رجوع كنيد به: شرح اشارات، ج ١، ص ١٥١.