سجاده های سلوک - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٢١ - چرايي توسل به اسباب و غفلت از خداوند
نميتواند بهتنهايي راه برود، چون احساس ميکند که بايد از ديگران کمک بگيرد، دست در دست مادر و يا پدر خود مينهد و بهکمک آنها حرکت ميکند؛ اما وقتيکه بزرگتر شد و احساس کرد که ميتواند بدون کمک گرفتن از ديگران حرکت کند و راه برود، دستش را از دست ديگران خارج ميکند و بهتنهايي و بدون کمک خواستن از ديگران حرکت ميکند. به همين ترتيب وقتي انسان گرسنه ميشود، اگر دسترس به غذا نداشته باشد، به سراغ کسي ميرود که غذايي در اختيار او بگذارد؛ اما اگر غذا داشته باشد، ديگر خود را محتاج کسي نميبيند که غذا در اختيار او گذارد.
وقتي نعمتهاي فراوان الهي در اختيار ماست و نيازهاي ما را برآورده ميكند و وقتي مشکلاتي فراروي ماست كه ميتوانيم آنها را با عوامل و اسبابي که در اختيار داريم برطرف كنيم، چهبسا در خود احساس نياز به خداوند نبينيم. درست بهدليل وجود اين حالت رواني غفلت و احساس عدم نياز به خداوند در هنگام برخورداري از امکانات و نعمتها در افراد کوتهبين و جاهل است که خداوند احساس استغنا و بينيازي و برخورداري از مواهب و امکانات مادي را موجب طغيان ميداند و ميفرمايد: ... كَلا إِنَّ الإنْسَانَ لَيَطْغَى * أنْ رَآهُ اسْتَغْنَى؛[١] «آري، هرآينه آدمي سرکشي ميکند و از حد ميگذرد؛ ازآنرو که خود را بينياز و توانگر ميبيند».
اينکه وقتي همهچيز براي انسان فراهم است، او ديگر خود را محتاج خداوند نبيند و درِ خانة او نرود، ناشي از غفلت و جهل به اين حقيقت است که در پرتو قدرت مطلق الهي و خواست اوست که نيازها و حوايج ما برآورده ميشود و خداوند ازروي حکمت، اين اسباب و عوامل را قرار داده تا ازطريق آنها خواست او انجام پذيرد و او اگر نخواهد و اراده نکند، آن اسباب بياثر ميشوند. ممکن است انسان اين مطلب را با
[١] علق (٩٦)، ٦ـ٧.