سجاده های سلوک - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٢٨ - افراط و تفريط در زمينة امكان معرفت خدا و صفات او
راهي براي شناخت خدا وجود ندارد؛ براي مثال، در قرآن دربارة خداوند آمده است: هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ؛[١] «اوست خداي آفريدگار، هستيبخش و نگارندة صورتها». ما خدا را خالق ميدانيم؛ اما حقيقت خالقيت و نيز حقيقت صفت عالم و قادر را نميفهميم. برخي تصريح ميكنند كه ما معناي عالِم بودن خدا را نميدانيم و در تعريف آن تنها ميتوانيم بگوييم كه او جاهل نيست. همچنين وقتي گفته ميشود خداوند قادر است، يعني او عاجز نيست و يا اينكه خدا موجود است، يعني معدوم نيست. درنتيجه از همة صفات اثباتي خدا معاني سلبي اراده ميشود و آنها به صفات سلبي بازگشت داده ميشوند. مستند قائلان اين نظريه در عدم فهم صفات و عدم امكان شناخت خدا، رواياتي است كه در باب منع از تفكر در ذات الهي وارد شده است.
اكنون اين پرسش مطرح ميشود كه وقتي شما در تعريف عالم ميگوييد: «لَيس بِجاهل»، و با نفي جهل از خداوند، معناي «عالم» را به دست ميدهيد، آيا معناي جهل را كه از خداوند نفي ميكنيد، ميدانيد؟ يا آنكه معناي جهل را نيز نميدانيد؟ لازمة عدم فهم معناي جهل، پذيرفتن تناقض است؛ يعني هركه هرچه بخواهد ميتواند دربارة خداوند بگويد؛ زيرا معناي آنچه را دربارة خداوند ميگوييم، نميدانيم. پس فرقي نميكند كه بگوييم خدا يكي است، يا دو تا و يا سه تا؛ زيرا معناي يكي، دوتا و يا سهتا بودن خداوند را نميدانيم. پس وقتي در تعريف «عالم» ميگوييد: «ليس بجاهل»، معناي جهل را ميدانيد؛ زيرا شما ميگوييد ما صفات و آنچه را به خداوند مربوط است نميدانيم و جهل كه از ويژگيهاي ماست و خداوند از آن مبرّاست، براي ما فهميدني خواهد بود. پس بايد بتوان آن را تعريف كرد. در تعريف آن گفته ميشود: «عدم العلم» يا «ناداني». دراينصورت، آنچه در تعريف جهل آمده، مركب از «عدم» و «علم»، و يا «نا» و «دانايي»
[١] حشر (٥٩)، ٢٤.