توضيح المباني في شرح مختصر المعاني - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٤٣٨ - باب فصل و وصل
قوله: لانّه الاصل: ضمير در [لانّه] به فصل راجعست.
مؤلف گويد:
وجه اصل بودن فصل آن است كه امر عدمى است زيرا عبارت است از عدم عطف و وصل همان عطف مىباشد و جاى ترديد و شك نيست كه تمام امور وجودى مسبوق بعدم هستند و بعبارت ديگر:
اصل در تمام حوادث و موجودات عدم مىباشد.
قوله: و الوصل طار عليه: كلمه [طار] به صيغه اسم فاعل يعنى [عارض] و ضمير در [عليه] به فصل عود مىكند.
مؤلف گويد:
وجه طارى و عارض بودن وصل آن است كه، وصل يعنى عطف و عطف همان فصل است منتهى به اضافه ادات عطف از قبيل: واو، فاء، ثمّ و پرواضح است كه شيئ مشتمل بر امر زائد بر چيزى نسبت به مزيد عليه طارى و عارضى محسوب مىگردد.
قوله: و لكن لمّا كان الخ: دليل است براى اينكه در وقت تعريف چطور وصل را مصنف بر فصل مقدم نمود.
قوله: بمنزلة الملكة: مقصود از ملكه چيزى است كه شأن آن اين بوده كه به شيئ قائم باشد اعم از آنكه شيئ جنس بوده همچون بصر و بينائى كه شأن آن اين است كه قائم به جنس حيوان مىباشد يا شئ مزبور شخص بوده و آن چيز شأنش اين باشد كه قائم به اين شخص باشد.
قوله: و الاعدام انّما تعرف بملكاتها: زيرا وقتى ملكات شناخته شدند نفى و سلب آنها همان اعدام مىباشد.
قوله: و الفصل تركه: يعنى ترك عطف مىباشد.