پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٦٧ - نكته جاذبه گفتار امام عليه السّلام
جواب داد: «بسيار زياد؛ تا آن جا كه از خدا مىخواهم او و اصحابش نزد من باشند و چنان ضربتى با شمشير بر آنها فرود آورم كه شمشيرم از خونشان رنگين شود!!» عايشه گفت:
«بسيار خوب تو به درد اين كار مىخورى. نامه مرا ببر و به او بده و اگر تو را به آب و غذا دعوت كرد، ابدا تناول نكن؛ چرا كه در آن سحر و جادو است!!».
آن مرد نامه را گرفت و راه افتاد. هنگامى كه نزد حضرت رسيد، امام عليه السّلام سوار بر مركب بود و جمعى اطراف او بودند. نامه را داد و امام عليه السّلام آن را مطالعه كرد و به او فرمود: به منزل ما بيا؛ آبى بنوش و غذايى بخور تا جواب نامهات را بنويسم. آن مرد گفت: به خدا سوگند! چنين كارى نمىكنم. امام عليه السّلام فرمود: سؤالاتى از تو مىپرسم؛ حاضرى جواب دهى؟
گفت: آرى، فرمود: تو را به خدا سوگند مىدهم، آيا هنگامى كه عايشه مىخواست تو را بفرستد نگفته بود مردى را پيدا كنيد كه با على عليه السّلام عداوت شديد داشته باشد و تو را نزد او بردند و از تو پرسيد تا چه اندازه با او عداوت دارى و تو چنين و چنان در جواب گفتى؟ آن مرد گفت: آرى چنين بود. فرمود: آيا به تو نگفت: اگر به تو پيشنهاد آب و غذا كردند از آن نخور كه در آن سحر است؟ آن مرد گفت: آرى.
امام عليه السّلام فرمود: «حال بگو ببينم حاضر هستى كه رسول من باشى؟» عرض كرد: «چرا نباشم؟! هنگامى كه نزد تو آمدم مبغوضترين افراد در نظرم بودى؛ ولى اكنون كه اين كرامات را از تو ديدم محبوبترين افراد نزد من تويى. هر دستورى دارى بده».
امام عليه السّلام فرمود: «نامه مرا نزد او (عايشه) ببر و به او بگو: تو نه اطاعت خدا كردى و نه اطاعت پيامبرش را. خدا به تو دستور داده بود در خانهات بنشينى؛ اما بيرون آمدى و در وسط لشكرگاه رفت و آمد دارى و به طلحه و زبير نيز بگو: شما در مورد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله انصاف نداريد؛ چرا كه زنان خود را در خانه گذارديد و همسر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله را از خانهاش به سوى لشكرگاه بيرون كشيديد».
آن مرد آمد و نامه را به سوى عايشه پرتاب كرد و پيام امام عليه السّلام را به او رسانيد؛ سپس به خدمت امام عليه السّلام بازگشت و در صفين در ركاب حضرت بود و شربت شهادت نوشيد!