مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٣٢ - داستان ابرهه و بیدادگریهای سلاطین کسری
[١]
[١]* حرکت نمىکنم تا حق تعالى میان ما و ایشان حکم کند.“
پس اسود ماند تا ابرهه با آن فیلهاى عظیم و لشکر گران به او ملحق شدند، و رو به مکّه آوردند و جمیع چهار پایان اهل مکّه را به غارت بردند و از عبدالمطّلب هشتاد ناقه سرخمو بردند.
چون خبر به عبدالمطّلب رسید فرمود: ”الحمد للّه! مال خدا بود، و براى ضیافت اهل خانه او و حاجیان خانه او نگاهداشته بودم؛ اگر به من برگرداند او را شکر خواهم کرد و اگر برنگرداند باز شکر خواهم کرد.“
پس عبدالمطّلب جامههاى خود را پوشید و رداى لُؤَىِّ بن غالب را بر دوش افکند و کمربند ابراهیم خلیل علیهالسّلام را بر کمر بست و کمان اسماعیل ذبیح علیهالسّلام را بر دوش افکند و بر اسب خود سوار شده به سوى لشکر ابرهه روان شد. خویشان او سر راه بر او گرفتند و گفتند: نمىگذاریم تو را بروى به نزد ظالمى که حرمت خانه خدا و حرم او را نمىداند.
فرمود: ”اى قوم! من از قدرت و لطف خدا مىدانم آنچه شما نمىدانید؛ دست از من بردارید إن شاء الله به زودى به سوى شما برمىگردم.“
پس روانه شد؛ چون نظر آن قوم بر او افتاد از حسن و ضیاء او متعجّب و از مهابت او بر خود بلرزیدند و به نزد او آمده التماس کردند که: برگرد و نزد این جبّار مرو که سوگند خورده است احدى از شما را زنده نگذارد و ما را رحم مىآید بر تو با این حسن و جمال و کمال به تیغ او کشته شوى.
عبدالمطّلب گفت: ”شما مرا به مجلس او برید و نصیحت را ترک کنید.“
چون خبر عبدالمطّلب را به ابرهه رسانیدند و شجاعت و جرأت او را ذکر کردند، امر کرد که ملازمانش شمشیرها کشیدند و فیل بزرگ را به مجلس طلبید و تاج خود را بر سر نهاد و امر به احضار عبدالمطّلب نمود. و آن فیل را ”مذموم“ مىگفتند، و بر سرش دو شاخ از آهن تعبیه کرده بودند که اگر بر کوهى مىزد خراب مىکرد و بر خرطومش دو شمشیر بسته بودند و جنگ تعلیمش داده بودند و امر کرد چون عبدالمطّلب به مجلس در آید آن فیل را بر او حمله دهند.
چون عبدالمطّلب به مجلس داخل شد، جمیع حضّار را از او دهشتى عظیم بهم رسید؛ چون فیل را به او حمله دادند به نزد آن حضرت آمد و سر بر زمین نهاده ذلیل و منقاد شد. ابرهه از مشاهده این احوال متحیّر ماند و از دهشت بر خود لرزید و به غایت تعظیم و تکریم آن حضرت را در کنار خود نشانید و عرض کرد: چه نام دارى که از تو خوشروتر و نیکوتر ندیدهام و هر حاجت بطلبى روا کنم و اگر گویى برگردم برمىگردم؟
عبدالمطّلب فرمود: ”مرا با اینها کارى نیست؛ اصحاب تو شترى چند از من بردهاند و آنها را براى حاجیان بیت الله مهیّا کرده بودم، بگو به من باز دهند.“
ابرهه حکم کرد آنها را به او پس دادند و گفت: دیگر حاجتى دارى؟ *