مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٥٦ - حکایت عبدالله دیصاوی و تشرّف او خدمت حضرت صادق علیهالسّلام
[١]
[١]* عرض کرد: مثل دانه عدس یا از آنهم کوچکتر.
فرمود: ”ای هشام، به روبهرو و بالای سرت نظر کن و مرا به آنچه که میبینی خبر ده!“
عرض کرد: آسمان و زمین و خانهها و قصرها و خاک و کوهها و نهرها را میبینم.
حضرت امام صادق علیهالسّلام فرمود: ”آن کسی که قادر است آنچه را که تو میبینی در چیزی به قدر یک دانه عدس یا کوچکتر از آن داخل کند، قادر است که همه دنیا را در تخممرغی داخل کند درحالیکه نه دنیا کوچک شود و نه آن تخممرغ بزرگ گردد.“
هشام خم شد و دست و سر و پای آن حضرت را بوسید و عرض کرد: آنچه فرمودی مرا بس است یا بن رسول الله!
سپس به منزل خود برگشت و فردا صبح دیصانی نزد او آمد و گفت: ای هشام، نزد تو آمدهام که بر تو سلامی کنم و نیامدهام که جواب بخواهم. هشام گفت: اگر برای طلب جواب هم آمدهای این است جوابت و جواب حضرت را به او گفت.
دیصانی از نزد هشام بیرون رفت، و کسی او را خبر داد که هشام خدمت حضرت امام صادق علیهالسّلام رفته و حضرت این جواب را به او تعلیم فرموده است. از این رو عبدالله دیصانی رفت تا به در خانه حضرت صادق علیهالسّلام رسید و اذن ورود خواست او را اذن دادند و چون داخل شد و نشست، به حضرت عرض کرد: ای جعفر بن محمّد، مرا بر معبودم رهنمایی کن!
حضرت امام صادق علیهالسّلام به او فرمود: ”اسم تو چیست؟“
دیصانی از نزد امام صادق علیهالسّلام بیرون آمد و اسم خود را به حضرت نگفت. یارانش به او گفتند: چگونه شد که آن حضرت را به اسم خود خبر ندادی؟!
گفت: اگر به او گفته بودم که اسم من عبدالله (بنده خدا) است، میگفت: کیست آن کسی که تو بندۀ او هستی؟!
به او گفتند: به سویش برگرد و به او بگو که تو را بر معبودت دلالت کند و از نامت نپرسد!
دیصانی به سوی حضرت برگشت و عرض کرد: ای جعفر بن محمّد، مرا بر معبودم دلالت کن ولی از نامم مپرس!
حضرت امام صادق علیهالسّلام به او فرمود: ”بنشین!“... .» (محقّق)
ادامه روایت از امام شناسی، ج ١٨، ص ٤٣ به نقل از الاحتجاج، ج ٢، ص ٣٣٣:
«علاّمه مجلسی از احتجاج روایت کرده است که ابوشاکر دیصانی که زندیق* بوده است وارد شد بر حضرت أبوعبدالله علیهالسّلام و گفت: ای جعفر، مرا بر معبودم دلالت کن!
حضرت به او گفتند: ”بنشین!“ در آنجا پسر بچّهای صغیر بود که در دستش تخممرغی بود و با آن *