مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٣٩ - حکایت فرستادگان حاکم یمن نزد رسول الله
شرح داستان فرستادن باذان (حاکم یمن) دو تن را به نام بابویه و خَرخُسرِه به نزد حضرت برای دستگیری حضرت به امر خسروپرویز، و نگاه داشتن حضرت آن دو تن را شش ماه[١] در نزد خود، و چون آنها رخصت مراجعت خواستند پیغمبر فرمود: «دیروز شیرویه شکم خسرو را درید»، آنها به نزد باذان مراجعت کردند و این خبر را به باذان دادند، باذان گفت: این سلطان ظاهری نیست بلکه پیغمبری است از ناحیه خدا. چون خبر قتل شیرویه به باذان رسید ـ از طرف خود شیرویه ـ بیدرنگ مسلمان شد و مردم یمن مسلمان شدند.[٢]
[١]- تاریخ إبن خلدون، ج ٢، ص ٣٧.
[٢]- حیاة القلوب، ج ٤، ص ١١٤٦:
«روایت کردهاند که: چون حضرت رسول صلّى الله علیه و آله و سلّم عبدالله بن حذافه را به نزد او فرستاد، در نامه نوشت:
بسم الله الرّحمن الرّحیم. نامهاى است از محمّد رسول خدا به سوى کسرى بزرگ فارس. سلام بر کسى باد که متابعت هدایت نماید، و ایمان آورد به خدا و رسول، و شهادت دهد به آنکه خدا یگانه است و شریکى ندارد و محمّد بنده و رسول است. و تو را مىخوانم به دعوت خدا؛ زیرا که من فرستاده خدایم به سوى جمیع مردمان، که بترسانم هر که را زنده است و لازم گردد حجّت خدا بر کافران. پس مسلمان شو تا سالم باشى از عذاب خدا، و اگر ابا نمایى گناه مجوسان همه بر تو خواهد بود.
چون آن ملعون نامه کریمه خواند، در غضب شد و نامه را درید و گفت: بنده من، چنین نامهاى به من مىنویسد و نام خود را پیش از نام من مىنویسد.
چون خبر به حضرت رسید فرمود که: ”خدا پادشاهى او را از هم پاشید چنانکه نامه مرا درید.“١
و به روایت دیگر: مشت خاکى از براى حضرت فرستاد، حضرت فرمود که: ”امّت من به زودى مالک زمین او خواهند شد چنانکه خاک از براى من فرستاد.“٢
پس کسرى نامهاى نوشت به سوى باذان که عامل او بود در یمن که: ”دو مرد تنومند قوى را بفرست به سوى آن مردى که در حجاز بهم رسیده است و دعواى پیغمبرى مىکند و نام خود را پیش از نام من مىنویسد و مرا به دین خود دعوت مىکند، تا او را بگیرند و به نزد من بیاورند.“ و به روایت دیگر: ”بگو که دست از این دعوى بردارد و اگر نه لشکر بر سر او مىفرستم و ملکش را خراب و او را اسیر مىکنم.“ *