مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٣٧ - داستان برگشت اهل بیت سیّدالشّهداء علیهالسّلام به مدینه
مدینه و مکالمه ایشان با حضرت سجّاد علیهالسّلام بیان شد.[١]
[١]* گفت: اى ناعى! تازه کردى حزن و اندوه ما را، و بخراشیدى جراحت قلوبى را که هنوز بهبودى نپذیرفته بود؛ اکنون بگو چه کسى و از کجا مىرسى؟
گفتم: من بشیر بن جذلمم که مولایم على بن الحسین علیهالسّلام مرا به سوى شما فرستاده، و خود آن حضرت با عیالات أبىعبدالله علیهالسّلام در فلان موضع نزدیک مدینه فرود آمده [است].
بشیر گفت: مردم مرا بگذاشتند و به سوى اهل بیت علیهالسّلام بشتافتند. من نیز عجله کرده و اسب بتاختم. وقتى رسیدم دیدم اطراف خیمه سیّد سجّاد علیهالسّلام چنان جمعیّت بود که راه رفتن نبود. از اسب پیاده شدم و راه عبور نیافتم؛ لاجرم پاى بر دوش مردمان گذاشته تا خود را به نزدیک خیمه آن حضرت رسانیدم. دیدم آن حضرت از خیمه بیرون تشریف آورد در حالتىکه دستمالى بر دست مبارکش گرفته و اشک چشم خویش را پاک مىکند. و خادمى نیز کرسى حاضر کرد و حضرت بر او نشست. لکن گریه چنان او را فرو گرفته که خوددارى نمىتواند نماید، و صداى مردم نیز به گریه و ناله بلند است، و از هر سو آن حضرت را تعزیت و تسلیت مىگفتند و آن بقعه زمین از صداهاى مردم ضجّه واحده گشته؛ پس حضرت ایشان را به دست مبارک اشاره فرمود که لختی ساکت باشید، چون ساکت شدند آغاز خطبه فرمود.
* در الملهوف، ص ٢٢٦: حذلم.
** از شاعر اهل بیت علیهمالسّلام شیخ صالح کواز (ره) است. درباره شاعر نک: أدب اللطف، ج ٧، ص٢١٧.» ـ پایان متن منقول از منتهی الآمال.
[١٧٦]ـ ناسخ التواریخ، مجلّد سیّدالشّهداء علیهالسّلام، ج ٣، ص ١٧٧:
«أبیمخنف حدیث میکند، قالَ:
ثمَّ علیُّ بنُ الحسینِ خرَجَ مِن عندِ قَبرِ جدِّه رَسول اللهِ و دَخلَ علی عمِّه محمّد بنِ الحَنَفِیّةِ و أخبَرَهُ بِقَتلِ أبیه، فَبَکی حتّی غُشِی علیه. فلمّا أفاقَ مِن غَشوَتِه قامَ و تَدَرَّعَ بِدِرعِه، و تقلَّد بسَیفه، و رَکِبَ جَوادَهُ، و صَعِدَ الجبَلَ. و النّاسُ یشاهِدونَه، و غابَ و ما ظَهَرَ إلّا فی وَقتٍ ظَهَرَ فیه المُختارُ.
میگوید:
چون سیّد سجّاد علیهالسّلام از زیارت قبر رسول خدا مراجعت کرد [و] به خانۀ عمّ خود محمّد حنفیّه آمد و او را از شهادت پدر آگهی داد، محمّد بگریست که بیخویشتن گشت و درافتاد. چون با خویش آمد، برخاست و زره بپوشید و شمشیر حمایل کرد و بر اسب خویش سوار شد و بر کوه صعود داد. مردمان نگران او بودند. آنگاه غایب شد و دیگر آشکار نشد تا گاهی که مختار خروج کرد. *