مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٤٠ - حکایت فرستادگان حاکم یمن نزد رسول الله
[١]
[١]* پس باذان، بانوبه و خرخسک را به خدمت حضرت فرستاد ـ و به روایت دیگر: فیروز دیلمى را فرستاد٣ـ و نامهاى نوشت که: فرمان پادشاه عجم شده است که تو با ایشان به نزد او بروى. و بانوبه را گفت که: احوال این مرد را معلوم کن و خبر از براى من بیاور.
چون ایشان به مدینه آمدند و به خدمت حضرت رسیدند، بانوبه گفت که: شاهنشاه و پادشاه پادشاهان کسرى به باذان نوشته است، کسى بفرستد که تو را به نزد او ببرد، و باذان مرا به نزد تو فرستاده است؛ اگر با من مىآیى شفاعت تو نزد شاهنشاه مىکنم که آسیبى به تو نرساند، و اگر ابا مىکنى او را مىشناسى، تو را و قوم تو را هلاک خواهد کرد و دیار تو را خراب خواهد کرد.
و بعضى گفتهاند: چون به خدمت حضرت رسیدند ریشها را تراشیده بودند و شاربها را بلند گذاشته بودند. حضرت را دیدن ایشان بسیار بد آمد و فرمود که: ”کى شما را به این هیئت امر کرده است؟“
گفتند: پروردگار ما (یعنى کسرى) ما را به این امر کرده است.
حضرت فرمود که: ”ولیکن پروردگار من، مرا امر کرده است که ریش بلند بگذارم و شارب را ته بگیرم.“ پس فرمود که: ”بروید و فردا به نزد من آیید.“
چون به خدمت حضرت آمدند فرمود که: ”پروردگار من، مرا خبر داد که دیشب کسرى کشته شد و خدا شیرویه پسر او را بر او مسلّط کرد که شکم او را درید و او را کشت ـو به روایت دیگر حضرت فرمود که: دیشب کسرى و قیصر هر دو مردند٤ـ و به پادشاه خود باذان بگویید که پادشاهى من تا منتهاى زمین خواهد رسید، و ملک قیصر و کسرى به تصرّف امّت من در خواهد آمد، و بگویید به او که اگر مسلمان مىشود ملک او را به دست او مىگذارم.“
چون ایشان به نزد باذان رفتند، خبر را نقل کردند و گفتند: ما مهابتى از او مشاهده کردیم که از هیچ پادشاهى ندیده بودیم با آنکه در زىّ فقرا و مساکین است.
باذان گفت: این سخن پادشاهان نیست؛ این مرد پیغمبر است. اینقدر صبر مىکنم تا راستى سخن او بر ما ظاهر شود.
پس بعد از چند روز نامه شیرویه به او رسید که: ”من کشتم کسرى را براى آنکه اشراف فارس را مىکشت. چون نامه به تو رسید پیمان اطاعت مرا از قوم خود بگیر و آن مردى را که کسرى به تو نوشته بود که آزار کنى او را متعرّض او مشو تا امر من به تو برسد.“
پس باذان و گروه فارسیان که با او بودند همه مسلمان شدند.٥
و به روایت دیگر: ”فیروز مسلمان شد و چون عنسى کذّاب خروج کرد و دعوى پیغمبرى کرد، حضرت فیروز را امر کرد که او را کشت.“٦ *