مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٩٦ - داستان اسلام آوردن و از اسلام بیرون رفتن مردمان اندلس
مالکبنعُبّاد که فرمانفرمای اندلس بود به تمام امراء و بزرگان نوشت و آنها را با لشکرهای انبوه آماده برای جنگ با مسیحیان نمود.
در شهر رم در قصر واتیکان، ایلدفونس با بُراق بن عمّار که از سرداران اسلام بود روبهرو شده و داستان آماده بودن نصارا را برای جنگ با مسلمانان به براق گفت، و گفت: تو هم در پیشرفت نصاری باید کمکی بنمایی.
براق گفت: «باید حیلهای اندیشید؛ زیرا مسلمانان از تیر و شمشیر باک ندارند. ولی شما برای غلبه خود با مسلمین سه معاهده ببندید (اوّل آزادی دین، دوّم آزادی تجارت، سوّم آزادی تعلیمات) تا با این سه، تبلیغات خود را توسعه دهید، و مسکرات حمل نموده مردان مسلمان را مست سازید؛ در آن هنگام سیطره شما بر آنها قطعی خواهد بود.»
در روز بعد مسیحیان صورت قراردادی مطابق گفته براق بن عمّار نوشتند و به همراه دو تن از معتمدین خود نزد مالک بن عُبّاد فرستاده تقاضای صلح و امضای قرارداد کردند.
مالک امراء اسلام را با سربازان خود از اشبیلیه و طلیطله و مالقه و قرناطه دعوت کرد. آنها با سربازان خود مانند کوههای با عظمت وارد قرناطه شدند؛ حتّی یکی از امراء (عدی بن أبیعامر، امیر والانس) دارای دویست سوار بود که نعلهای آنان از طلا ساخته شده بود. و مالک تمام آنها را در قصر با شکوهی که خود در قرناطه بنا نهاده بود و دارای انواع درختان و گلها حتّی فوّارههایی از نقره به صورت پرندگان بود دعوت کرد و پیشنهاد صلح را به آنها ارائه داد.
تمام امرا پیشنهاد صلح را قبول کردند ـغیر از قیس بن مصعب که او در اقلیّت افتادـ و جشنها برای صلح گرفتند؛ سپس امرا به شهرهای خود عودت کرده به عیش و عشرت مشغول شدند.
از آن پس کشیشها و مبلّغین نصاری انجمنها تشکیل دادند و برای نابودی