مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٢٩ - داستان ابرهه و بیدادگریهای سلاطین کسری
[١]
[١]* سخاوت و شرف و فضل تو را، و دیدم از مهابت و جمال و عظمت تو آنچه بر من لازم گردانیده که هر حاجت از من طلب نمائى روا کنم؛ آنچه خواهى بطلب! و او را گمان آن بود که سؤال خواهد کرد که از قصد خراب کردن کعبه برگردد.
پس عبدالمطّلب فرمود: ”اصحاب تو بر شتران من غارت آوردند، امر کن که آنها را به من پس دهند.“
ابرهه به خشم آمده گفت: از چشم من افتادى؛ من آمدهام خراب کنم خانه شرف و مکرمت تو و قوم تو را که به آن خانه بر عالم فخر مىکنید و از همه برتر گردیدهاید و آن خانهاى است که مردم از اطراف عالم به حجّ او مىآیند، در آن باب سخن نمىگویى و شتران خود را از من طلب مىکنى؟!
عبدالمطّلب فرمود: ”من نیستم صاحب آن خانه که تو قصد خراب کردن آن را دارى؛ من صاحب شترانم که اصحاب تو گرفتهاند. من در مال خود با تو سخن گفتم و آن خانه صاحبى دارد از همه کس قادرتر و منیعتر است، و او اولى است به حمایت و حراست خانه خود از دیگران.“
ابرهه حکم کرد شتران آن حضرت را ردّ کردند و به مکّه مراجعت کرد.
ابرهه با فیل بزرگ و لشکر بسیار متوجّه حرم شد؛ چون به نزد حرم رسید فیل داخل نشد و خوابید. چون او را مىگذاشتند برمىگشت و چون او را جبر مىکردند به دخول حرم مىخوابید.
عبدالمطّلب امر کرد غلامان خود را که ”پسر مرا بطلبید!“ چون عبّاس را آوردند فرمود: ”این را نمىخواهم، پسر مرا بطلبید!“ هر یک را مىآوردند مىگفت: ”این را نمىخواهم پسر مرا بطلبید!“ تا آنکه عبدالله، والد حضرت رسول صلّىالله علیه و آله و سلّم حاضر شد، فرمود: ”اى فرزند، برو بر بالاى ابوقبیس١ و نظر کن به ناحیه دریا و هر چه بینى که از آن جانب مىآید مرا خبر ده!“
چون عبدالله بر کوه ابوقبیس بالا رفت، دید که مرغان از ابابیل مانند سیل و شب تار رو به آن طرف آورده بر ابوقبیس نشستند؛ از آنجا بلند شده هفت شوط بر گرد کعبه طواف کرده و هفت مرتبه میان صفا و مروه سعى کردند. پس عبدالله به سوى عبدالمطّلب شتافت و آنچه دیده بود معروض داشت.
عبدالمطّلب فرمود: اى فرزند، ببین که بعد از این چه مىکنند، مرا خبر ده!“ پس عبدالله خبر داد که آن مرغان به جانب لشکر حبشه روان شدند.
عبدالمطّلب اهل مکّه را فرمود: ”بروید به سوى لشکرگاه ایشان و غنیمتهاى خود را بردارید!“ چون اهل مکّه به لشکرگاه ایشان رسیدند، دیدند که مانند چوبهاى پوسیده افتادهاند، و هر یک از آن مرغان سه سنگ در منقار و چنگالهاى خود دارند و به هر سنگى یکى از آن گروه را مىکشند. و چون همه را هلاک کردند برگشتند و پیش از آن کسى مانند آن مرغان ندیده بود و بعد از آن نیز ندیدند. و چون همه هلاک شدند عبدالمطّلب به نزد خانه کعبه آمد و چنگ زد *