مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٦٥ - قضیّه اعرابی که سه شب در طواف دعا میکرد و حاجت داشت و فروختن حضرت امیر باغ خود را
[١]
[١]* أمیرالمؤمنین علیهالسّلام فرمود:”اى فاطمه, آیا چیزى هست که این مرد عرب بخورد؟“
گفت: به خدا سوگند نه!
أمیرالمؤمنین علیهالسّلام لباس بر تن کرد و بیرون آمد و فرمود:”أباعبدالله سلمان فارسى را به سوی من بخوانید!“
سلمان آمد. أمیرالمؤمنین علیهالسّلام فرمود:”ای أباعبدالله, همان باغى را که درختان آن را رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلّم به دست خویش براى من کاشتهاند، براى فروش به تجّار عرضه کن!“
سلمان داخل در بازار شد و آن باغ را براى فروش عرضه کرد و به دوازده هزار درهم فروخت.
أمیرالمؤمنین علیهالسّلام پولها را در مقابل خود گذاشت و آن مرد عرب را احضار کرد و چهار هزار درهم را به او عنایت فرمود و چهل درهم نیز به عنوان نفقه (و هزینه سفر) به او پرداخت.
این خبر به اطّلاع فقراء مدینه رسید و گرد آن حضرت جمع شدند. مردى از انصار به سوی حضرت فاطمه علیهاالسّلام رهسپار شد و این خبر را به ایشان رساند. آن حضرت فرمود: ”خداوند تو را در این راه خیر دهد!“
أمیرالمؤمنین علیهالسّلام نشست در حالیکه بقیّه درهمها در مقابل آن حضرت بر زمین ریخته شده بود، و چون اصحاب آن حضرت جمع شدند، مشتمشت درهمها را برمیداشت و یکییکی به هر یک از آنان إعطا مینمود تا آنجا که حتّى یک درهم برای خودش باقى نماند.
چون أمیرالمؤمنین علیهالسّلام به منزل برگشت، فاطمه علیهاالسّلام گفت: ”پسر عمو! باغى را که درختان آن را پدرم براى تو کاشته بود فروختى؟!“
فرمود:”آرى، به بهتر از آن در دنیا و آخرت!“
پرسید: ”پول آن کجاست؟“
فرمود:” آن را پیش از آنکه از من سؤال کنند و چیزی بخواهند، به دیدگانِ اشخاصی دادم که حیا کردم آن چشمها را به ذلّتِ مسألت خوار و ذلیل سازم.“
فاطمه علیهاالسّلام گفت: ”من گرسنهام و دو پسرم گرسنهاند و تردید ندارم که تو هم چون ما گرسنهاى؛ آیا یک درهم از آن برای ما نمىشد؟!“ و دامن على علیهالسّلام را گرفت.
أمیرالمؤمنین علیهالسّلام فرمود:”ای فاطمه, مرا رها کن!“
گفت: ”نه به خدا سوگند، تا پدرم بین من و تو حکم کند!“
در این هنگام جبریل بر رسول خدا نازل شد و عرضه داشت:”اى محمّد! خداوندِ سلام, سلامت مىرساند و مىفرماید: از سوى من به على سلام برسان و به فاطمه هم بگو: تو را نشاید که دست علی را ببندی و دامنش را بگیرى!“ *