مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٥٥ - حکایت عبدالله دیصاوی و تشرّف او خدمت حضرت صادق علیهالسّلام
[١]
[١]* فَقالَ لَهُ أبُوعَبدِاللهِ علیهالسّلام: ”ما اسمُکَ؟“
فَخَرَجَ عَنهُ و لَم یُخبِرهُ بِاسمِهِ. فَقالَ لَهُ أصحابُهُ: کَیفَ لَم تُخبِرهُ بِاسمِکَ؟
قالَ: لَو کُنتُ قُلتُ لَهُ: ”عَبدُاللهِ“ کانَ یَقُولُ: مَن هَذا الّذی أنتَ لَهُ عَبدٌ؟
فَقالُوا لَهُ: عُد إلَیهِ فَقُل لَهُ: یَدُلُّکَ عَلَی مَعبُودِکَ و لا یَسألُکَ عن اسمِکَ.
فَرَجَعَ إلَیهِ فَقالَ لَهُ: یا جَعفَرُ، دُلَّنِی عَلَی مَعبُودِی و لا تَسألنِی عن اسمِی!
فَقالَ لَهُ أبُوعَبدِاللهِ علیهالسّلام: ”اجلِس!“ ... .»
ترجمه: «حدیث کرد ما را محمّد بن موسی بن متوکّل ـ رضی الله عنه ـ که: حدیث کرد ما را علی بن ابراهیم بن هاشم از محمّد بن ابیاسحاق خَفّاف که: حدیث کردند مرا چند نفر از اصحاب ما که: عبدالله دیصانی به نزد هشام بن حکم آمد و به او گفت: آیا برای تو پروردگاری است؟
گفت: بلی!
دیصانی گفت: آیا آن پروردگار قادر است؟
گفت: آری، قادر است و بر هر چیزی قهر و غلبه دارد.
دیصانی گفت: آیا او میتواند تمام دنیا را در یک تخممرغ داخل کند درحالیکه نه تخممرغ بزرگ شود و نه دنیا کوچک گردد؟!
گفت: به من مدّتی مهلت بده!
دیصانی گفت: یک سال تو را مهلت دادم و سپس از نزد هشام بیرون آمد.
هشام بر مرکب خود سوار شد و به سوی حضرت امام صادق علیهالسّلام حرکت کرد و چون بر در خانه رسید، اذن دخول طلبید. او را اذن دادند و به حضرت عرض کرد: یا بن رسول الله! عبدالله دیصانی مسألهای از من پرسیده که در جواب آن اعتماد و اطمینان بر کسی ندارم مگر بر خدا و بر تو!
حضرت امام صادق علیهالسّلام فرمود: ”چه چیز از تو سؤال کرده است؟“
عرض کرد که: چنین و چنان گفته و ماوقع را برای حضرت شرح داد.
حضرت امام صادق علیهالسّلام فرمود: ”ای هشام، چند حس داری؟“
عرض کرد: پنج حس.
فرمود: ”کدام یک از آنها کوچکتر است؟“
عرض کرد: ناظر و مردمک چشم.
فرمود: ”اندازه ناظر چقدر است؟“ *