مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٦٧ - قضیّه اعرابی که سه شب در طواف دعا میکرد و حاجت داشت و فروختن حضرت امیر باغ خود را
[١]
[١]* همراه داشت با آن حضرت برخورد نمود و گفت: اى على، این ناقه را از من بخر!
فرمود:”فعلاً بهاى آن را ندارم.“
گفت: مهلت مىدهم.
فرمود:”به چند مىفروشى؟“
گفت: به صد درهم.
فرمود:”اى حسن, این ناقه را بگیر!“ پس امام حسن علیه السّلام مهار آن را به دست گرفت.
أمیرالمؤمنین علیهالسّلام از آنجا گذشت و عربى دیگر مانند همان عرب قبلى، که لباس دیگرى بر تن داشت به آن حضرت رسید و گفت: ای على, این ناقه را مىفروشى؟
فرمود:”آن را براى چه مىخواهى؟“
گفت: مىخواهم در اوّل غزوه و جنگی که پسر عمویت در آن شرکت میکند، از آن استفاده کنم.
فرمود:”اگر آن را بدون ثمن و بها قبول میکنی از آن تو باشد.“
گفت: من ثمن آن را همراه دارم و در ازای پرداخت ثمن, آن را خریدارم؛ پس به چند آن را خریدهاى؟
فرمود:”به صد درهم.“
آن عرب گفت: پس یک صد و هفتاد درهم از آن تو باشد.
أمیرالمؤمنین به امام حسن علیهماالسّلام فرمود:”این یک صد و هفتاد درهم را بگیر و ناقه را بده! صد درهم برای آن مرد عربى که ناقه را فروخت و هفتاد درهم براى ما باشد که با آن چیزى بخریم.“ پس امام حسن علیهالسّلام درهمها را گرفت و ناقه را به آن مرد سپرد.
أمیرالمؤمنین علیهالسّلام میفرماید: به جستجوى آن عربى که ناقه را از او خریده بودم برآمدم تا بهاى ناقهاش را بپردازم. دیدم رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلّم میان راه در جایی که پیش از آن و پس از آن ایشان را آنجا ندیده بودم، نشستهاند. همینکه چشم رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلّم به من افتاد، آنچنان رسول خدا را خنده گرفت که دندانهای نیش حضرت ظاهر شد.
أمیرالمؤمنین علیهالسّلام عرض کرد: ”اى رسول خدا، خداوند همیشه تو را خندان بدارد و خداوند تو را به روزت (روز شفاعت) بشارت دهد!“
فرمود:”اى على, در جستجوى مردى هستى که ناقه را به تو فروخته تا بهاى آن را به او بپردازى؟!“
گفتم:”آرى قسم به خدا، فدایت شود پدر و مادرم ای رسول خدا!“
فرمود:”اى ابوالحسن, آن که ناقه را به تو فروخت جبریل بود و آن که آن را از تو خرید میکائیل بود و آن ناقه از ناقههای بهشت بود و آن درهمها هم از جانب خداوند ربّ العالمین ـ عزّوجلّ ـ بود؛ پس آن را در کار خیر انفاق کن و از تنگدستى مترس!“» (محقّق)