مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٩٣ - ترجمه و شرح خطبه شقشقیّه (ت)
[١]
[١]* خلافت را در زمین و محلّ سنگلاخ و ناهموارى قرار داد که سنگ قلوههاى آن غلیظ و درشت بود، و دست زدن به آن زبر و خشن، و لغزش و خطایش بسیار، و اعتذار و عذر خواهیش فراوان.
فعلیهذا مصاحب و همبرخورد با این مرد خشن و غلیظُالقلب، همانند مرد سوار بر شتر سرکش بود که اگر زمام آن را به طرف خود مىکشید تا متعادل کند و تند نرود، بینیش پاره مىشد؛ و اگر او را آزاد و رها مىکرد، چنان تند مىرفت که یکباره خود و صاحبش را در مهلکه مىانداخت.
سوگند به خدا که مردم در آن هنگام به اعوجاج و انحراف، و سرکشى و عدم تمکین، و تلوّن و دگرگونى، و حرکت و سیر در غیر راه مستقیم، مبتلا و گرفتار شدند.
آرى، من با وجود طول مدّت، و شدّت محنت و سختىهاى وارده، صبر کردم تا اینکه او هم راهش را طىّ کرده و درگذشت، و خلافت را در میان جماعتى قرار داد که مىپنداشت: من هم یکى از آنها هستم.
پس اى خداوند بیا و به فریاد ما برس از این مجالس شورائى که تشکیل مىشود! در آن شورائى که درباره من و اوّلین آنها أبوبکر شکّ آوردند و او را برگزیدند، و اینک در این شورا مرا نظیر و شبیه این اقران و نظائر (سَعد وقّاص، عبد الرّحمن بن عَوف، عُثمان بن عَفّان، زُبَیر بن عوام، طَلحه بن عُبید الله) دانستند. ولیکن من براى مصلحت اسلام و مسلمین در همه مراحل در بلندیها و سرازیرها با ایشان هم آهنگى کردم، و همچون طائر و پرندهاى همینکه مىخواستند خود را به زمین نزدیک کنند، نزدیک مىشدم، و چون به هوا پرواز مىکردند من هم پرواز مىکردم.
تا اینکه یکى از آنها (سعد وقّاص) از روى حسد و کینهاى که داشت از من اعراض کرد، و دیگرى (عبدالرّحمن) به جهت دامادى و خویشاوندى با عثمان به او میل کرد؛ با فلان و فلان مرد زشت صفت (طلحه و زبیر). تا اینکه بالأخره سومین از خلفاى غاصب (عثمان) به خلافت برخاست، درحالىکه از شدّت فخریّه و مباهاتِ باطل، باد در زیر بغل و شکم خود انداخته و دو پهلوى خود را از باد پر کرده بود، و همىّ و غمىّ جز اداره کردن مجراى خوراک خود از توبره تا موضع تغوّط را نداشت، و در میان سرگین و چراگاه خود مىخزید.
و با او فرزندان پدرش همدست و همداستان شده و براى خوردن مال خدا همچون جویدن شتر با دندانهاى آسیا و کرسى خود علف بهارى را، قیام کردند؛ تا اینکه بالنتّیجه ریسمان تابیدهاش باز شد، و کردارش باعث کشته شدنش شد، و پر خورىاش او را به رو درانداخت.
و هیچ از عدم پذیرفتن خلافت و امارت مرا نگران و بیمناک ننمود، مگر اینکه دیدم تمام طبقاتِ مردم چنان اطراف من جمع شدند و به من روى آوردند همچون یالهاى کفتار که بر دوشش *