مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٠٣ - امکان سخن گفتن همه موجودات با لسان قال
[١]
[١]* فَهَذا ما ظَهَرَ لی مِن بَرَکَةِ هَذا المَشهَدِ عَلَی ساکِنِهِ السَّلامُ.»
ترجمه:
«ابوالفضل محمّد بن احمد بن اسماعیل سَلیطیّ ـ رضی الله عنه ـ گوید: از حاکم رازی مصاحب و همنشین أبیجعفر عُتبیّ شنیدم که گفت: أبوجعفر عُتبیّ مرا به عنوان پیک نزد أبیمنصور بن عبدالرزّاق فرستاد. و چون روز پنجشنبه بود از او اذن خواستم که به زیارت حضرت امام رضا علیهالسّلام بروم، پس او گفت:
بشنو تا برای تو در امر این مشهد و مرقد مطهّر چیزی بگویم! من در ایّام جوانی بر اهل این مشهد مطهّر تعصّب داشتم، و متعرّض و مزاحم زائرین آن در راه میشدم و لباسها و نفقات و حتّی لباسهای وصله شدۀ آنها را میربودم.
روزی برای شکار بیرون رفته بودم و غزالی (بچّه آهو) را دیدم، و فَهد (حیوانی درنده که با آن صید میکنند)* خود را در پی آن فرستادم. پس پیوسته آن را تعقیب میکرد تا اینکه غزال مجبور شد به محوّطه آن مشهد مطهّر پناه بَرد؛ غزال ایستاد و آن فهد نیز در مقابلش ایستاد و نزدیک نمیشد. پس آنچه کوشش کردیم که به غزال نزدیک شود، حرکت نکرده و برانگیخته نمیشد، و هنگامی که غزال از جای خود حرکت میکرد آن را دنبال مینمود و هنگامی که به آن محوّطه پناه میبرد از آن بازمیگشت.
پس غزال در یکی از حجرههای صحن مطهّر داخل شد؛ من نیز وارد نگهبانی حرم شدم و از أبونصر مُقری پرسیدم: بچّه آهویی که الآن داخل اینجا شد کجا رفت؟!
گفت: آن را ندیدم.
سپس در مکانی که داخل شده بود رفتم؛ پشک و اثر بولش را دیدم امّا غزال را ندیدم و آن را گم کردم!
بعد از این قضیّه با خداوند عهد کردم که زائرین آن حضرت را آزار نرسانم و جز برای کار خیر متعرّض آنان نگردم. و پیوسته هرگاه مشکلات مرا فراگرفته، به این بارگاه پناه آوردهام و پس از زیارت، حاجت خود را از خداوند مسألت کرده و خداوند نیز دعای مرا مستجاب و حاجت مرا برآورده است.
در اینجا از خداوند مسألت نمودم که فرزند پسری به من روزی فرماید، خداوند پسری لطف فرمود؛ چون به حدّ بلوغ و رشد رسید و بالأخره کشته شد، بار دیگر به همین مکان از حرم که قرار دارم، بازگشتم و از خداوند تبارک و تعالی خواستم فرزند پسری به من روزی فرماید، خداوند برای بار دوّم پسری به من عنایت فرمود. و تاکنون در اینجا حاجتی از خداوند نخواستهام جز اینکه خداوند آن را برای من برآورده کرده است. *