مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ١٩٥ - معجز١٧٢٨ رسول خدا در سیر نمودن جمعی کثیر از طعامی مختصر (ت)
[١]
[١]* بسته. پس به خانه رفتم و در خانه گوسفندى داشتم و یک صاع جو. پس زن خود را گفتم که: من حضرت را بر آن حال مشاهده کردم؛ این گوسفند و جو را به عمل آور تا آن حضرت را خبر کنم.
زن گفت: برو و از آن حضرت رخصت بگیر اگر بفرماید به عمل آوریم.
پس رفتم و گفتم: یا رسول الله، التماس دارم که امروز چاشت خود را به نزد ما تناول فرمایى!
فرمود که: ”چه چیز در خانه دارى؟“
گفتم: یک گوسفند و یک صاع جو.
فرمود که: ”با هر که خواهم بیایم یا تنها؟“
نخواستم بگویم تنها، گفتم با هر که مىخواهى و گمان کردم که على علیهالسّلام را همراه خود خواهد آورد. پس برگشتم و زن خود را گفتم که: تو جو را به عمل آور و من گوسفند را به عمل مىآورم، و گوشت را پارهپاره کردم و در دیگ افکندم و آب و نمک در آن ریختم و پختم. و به خدمت آن حضرت رفتم و گفتم: یا رسول الله، طعام مهیّا شده است.
حضرت برخاست و بر کنار خندق ایستاد و به آواز بلند ندا کرد که: ”اى گروه مسلمانان، اجابت نمایید دعوت جابر را!“ پس جمیع مهاجران و انصار از خندق بیرون آمدند و متوجّه خانه جابر شدند، و به هر گروهى از اهل مدینه که مىرسید مىفرمود: ”اجابت کنید دعوت جابر را!“ پس به روایتى هفت صد نفر، و به روایتى هشت صد، و به روایتى هزار نفر* جمع شدند.
جابر گفت: من مضطرب شدم و به خانه دویدم و گفتم: گروه بىحدّ و احصا با آن حضرت رو به خانه ما آوردند.
زن گفت که: آیا به حضرت گفتى که چه چیز نزد ما هست؟
گفتم: بلى!
گفت: ”بر تو چیزى نیست؛ حضرت بهتر مىداند.“ آن زن از من داناتر بود.
پس حضرت مردم را امر فرمود که بیرون خانه نشستند، و خود و أمیرالمؤمنین علیهالسّلام داخل خانه شدند. و به روایت دیگر: ”همه را داخل خانه کرد و خانه گنجایش نداشت. هر طایفه که داخل مىشدند، حضرت اشاره به دیوار مىکرد و دیوار پس مىرفت و خانه گشاده مىشد تا آنکه آن خانه گنجایش همه را به هم رسانید.“
پس حضرت بر سر تنور آمد و آب دهان مبارک خود را در تنور انداخت و دیگ را گشود و در دیگ نظر کرد و به زن گفت که: ”نان را از تنور بکن و یکیک به من بده!“ آن زن نان را از تنور مىکند و به آن حضرت مىداد.
حضرت با أمیرالمؤمنین علیهالسّلام در میان کاسه ترید مىکردند و چون کاسه پر شد، فرمود: *