مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٣٠ - داستان ابرهه و بیدادگریهای سلاطین کسری
[١]
[١]* در پردههاى کعبه و شعرى چند خواند که مضمون آنها حمد خدا بود بر آن نعمت عظمى، و برگشت و شعرى چند خواند مشتمل بر ملامت قریش بر ترک خانه کعبه و اظهار تنهایى خود در برابر آن داهیه و نگریختن از آن و توکّل نمودن بر جناب اقدس الهى.٢
و به سند صحیح از آن حضرت منقول است که:
چون لشکر پادشاه حبشه که براى خرابى کعبه آمده بودند شتران عبدالمطّلب را به غارت برده بودند، عبدالمطّلب به نزد او آمد و رخصت طلبید؛ ابرهه پرسید: براى چه کار آمده است؟
گفتند: براى شتران او که بردهاند آمده است که ردّ نمایند به او.
پادشاه گفت: این مرد، بزرگ جماعتى است؛ من آمدهام که محلّ عبادت آنها را خراب کنم، او در آن باب شفاعت نمىکند و در باب شتران خود شفاعت مىکند؟! اگر سؤال مىکرد که دست از خراب کردن خانه بردارم، برمىداشتم.
پس امر کرد شتران را ردّ کردند. (عبدالمطّلب همان جواب گفت که گذشت.)
پس عبدالمطّلب هنگام مراجعت به فیل بزرگ آنها رسید که او را محمود مىگفتند فرمود: ”اى محمود!“
فیل سر خود را به جواب حرکت داد.
فرمود: ”مىدانى که چرا تو را آوردهاند؟“
فیل سر را به جانب بالا حرکت داد که: نه.
فرمود: ”تو را آوردهاند که خانه پروردگار خود را خراب کنى، آیا خواهى کرد؟“
فیل با سر اشاره کرد: نه.
پس عبدالمطّلب به خانه آمد. چون صبح روز دیگر شد، عزم دخول حرم کردند؛ فیل امتناع نمود از دخول حرم.
عبدالمطّلب بعضى از موالى خود را گفت: ”بر کوه بالا رو و نظر کن و آنچه ببینى مرا خبر ده!“ چون بالا رفت گفت: سیاهى از طرف دریا مىبینم و نزدیک است که برسند. چون نزدیک شدند گفت: مرغان بسیارند و هر یک در منقار خود سنگریزه دارند؛ به قدر سنگریزهها که به انگشتان به یکدیگر مىاندازند یا کوچکتر.
عبدالمطّلب گفت: ”به حقّ خداى عبدالمطّلب که قصد این جماعت دارند!“ چون بالاى سر آنها رسیدند سنگها را انداختند و هر سنگى بر سر یکى از آن گروه آمد و از دبر او خارج شد و او را کشت. و هیچیک از آنها بیرون نرفت مگر یک نفر که براى قوم خود خبر برد، و چون ایشان را خبر مىداد دید یکى از آن مرغان بالاى سر اوست، گفت: چنین مرغان بودند؛ پس سنگى بر سر او انداخته او را نیز هلاک کرد.٣
و در حدیث معتبر دیگر از آن حضرت منقول است که: ”چون حضرت عبدالمطّلب به مجلس *