مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٣٤ - داستان ابرهه و بیدادگریهای سلاطین کسری
[١]
[١]* عدد آنچه از مردان ما تلف شده است از قوم خود به ما بدهند، و آنچه از کنیسه ما فاسد کردهاند تاوان بدهند تا ما برگردیم.
چون رسول ابرهه به نزد اسود آمد و رسالت او را گفت ـ و آن رسول مردى بود به شجاعت معروف و حناطه نام داشت و بسیار به شجاعت خود مغرور بود و با لشکرها به تنهائى مقاومت مىکرد و خلقتى مهیب داشت ـ اسود به او گفت: تو رسول من باش به سوى این گروه، شاید به سبب تو میان ما و ایشان صلح شود.
حناطه گفت: مىروم و اگر قبول صلح نکنند سرهاى ایشان را به نزد تو مىآورم.
چون حناطه به مکّه آمد و نظرش به عبدالمطّلب افتاد، دهشتى عظیم بر او غالب شد و بر خود بلرزید و ساکت ماند؛ عبدالمطّلب فرمود: ”به چه کار آمدهاى؟“
عرض کرد: اى مولاى من! بر ابرهه فضل شما ظاهر گردید و حرم را به شما بخشید و از شما طلب مىنماید که دیه آنها که کشته شدهاند بدهید یا مردانى چند به عدد آنها از قوم خود بدهید و قیمت آنچه در کنیسه تلف شده است تسلیم نمایید تا لشکر را برگرداند.
عبدالمطّلب فرمود: ”ما هرگز بیگناه را به عوض مجرم مؤاخذه نمىکنیم. عادت ما امانت و عدالت است و دست خود را پیوسته از ستم بازداشتهایم و خلاف فرموده خدا نمىکنیم. و امّا آنچه در باب کعبه گفتى، من گفتم که آن صاحبى دارد که قادر است دفع ضرر از آن بکند، والله که هیچ پروا نمىکنم از او و از خیل و حشم او.“
حناطه چون این سخنان بشنید در خشم شد و قصد هلاک آن حضرت نمود. عبدالمطّلب گریبان او را گرفته بلند کرد و بر زمین زد و فرمود: ”اگر نه تو ایلچى٨ بودى الحال تو را هلاک مىکردم.“
پس حناطه به سوى اسود برگشت و گفت: به این گروه سخن گفتن فایده ندارد و مکّه خالى است، مىباید بر ایشان تاخت.
چون به نزدیک حرم رسیدند گروهى چند از مرغان دیدند که چون ابر بر بالاى سر آنها صف کشیدند و شبیه پرستک بودند و هر یک سه سنگ یکى در منقار و دو تا در چنگال برداشته بودند و سنگها از عدس کوچکتر و از نخود بزرگتر نبود.
چون لشکر را نظر بر آن مرغان افتاد بترسیدند و گفتند: چیست این مرغان که هرگز مثل آنها ندیدهایم؟
اسود گفت: بر شما باکى نیست؛ مرغى چندند که روزى براى جوجههاى خود مىبرند. پس کمان خود را طلبید و تیرى به جانب آنها افکند؛ پس آن مرغان به فریاد آمدند. منادى ندا کرد از آسمان: ”اى مرغان اطاعت کننده، اطاعت پروردگار خود کنید به آنچه مأمور شدهاید! به درستى که غضب خداوند جبّار بر این کفّار شدید شده است.“
پس مرغان سنگها را انداختند؛ سنگ اوّل بر سر حناطه آمد و خُود او را شکافت و در مغز سرش *