جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٧ - غزل ٣٧٦ داراى جهان نصرت دين خسرو كامل
٢٦٧٩
«إنَّ السُّلطانَ لأمينُ اللَّهِ فى الأرْضِ وَمُقيمُ العَدْلِ فى البِلادِ وَالعبادِ وَوَزَعَتُهُ فى الأرْضِ.»
[١]: (بدرستى كه پادشاه، امين خدا در زمين و بر پا دارنده عدالت در سرزمينها و در ميان بندگان، و واليان و نگاهبانان [حكم] خدا در زمين هستند.)؛ لذا
|
تعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم |
انعام تو بر كَوْن و مكان فايض و شامل |
|
آن قدر تواى پادشاه از هر نظر بلندى كه تعظيمت بر جان و عقل لازم آمده و عطايايت بر هركس و هر چيز گسترده گشته.
|
روز ازل از كلك تو يك قطره سياهى |
بر روى مه افتاد كه شد حلّ مسائل |
|
|
خورشيد چو آن خال سيه ديد به دل گفت: |
اى كاش كه من بودمى آن بنده مقبل |
|
اينكه تو را اينچنين مى نگرم- كه حامى اسلام بوده، و انعامهاى تو جهانيان را شامل است، و اهل دل آزادانه مى توانند طريقه خويش را دنبال كنند و به ديگران هم بياموزند- آثار قبول عرض امانتت مى باشد كه آسمان و زمين از آن اباء كردند و تو آن را قبول نمودى و با حمل آن همه مسائل را مشكل گشايى، و امروز آنان كه قبول امانت نكردند به حال تو غبطه مى خورند؛ كه:
٢٦٨٠
«أجَلُّ المُلُوكِ مَنْ مَلِكَ نَفْسَهُ وَبَسَطَ العَدْلَ.»
[٢]: (بزرگوارترين پادشاهان، كسى است كه مالك نفس خويش بوده، و عدل و داد را گسترش دهد.)
|
شاها! فلك از بزم تو در رقص و سماع است |
دست طرب از دامن اين زمزمه مگسل |
|
اى پادشاه عالِم و عادل! با اين شادمانى كه به اسلاميان و اهل دل دادى، همه.
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب السلطان، ص ١٦٣.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب السلطان، ص ١٦٣.