جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٦ - غزل ٣٧٣ اى رخت چون خلد و لعلت سلسبيل
گويا خواجه پس از وصالى به فراق مبتلاگشته و با اين غزل ياد از ايّام گذشته و اظهار اشتياق به ديدار ديگر نموده و يا تقاضاى بقاء بعد از فنا را داشته كه مى گويد:
|
اى رُخَت چون خُلْد و لعلت سلسبيل |
سلسبيلت كرده جان و دل سبيل |
|
اى محبوبى كه جمال و رُخسارت در زيبايى، بهشتى است؛ كه: «وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»[١]: (و در بهشت خاصّم داخل شو.)، و لعل لبت در حيات بخشى و جان به عاشقان دادن، سلسبيل مى باشد! كه: «عَيْناً فِيها تُسَمَّى سَلْسَبِيلًا»[٢]: (چشمه اى در بهشت، كه سلسبيل ناميده مى شود.) جانا! حيات بخشىات، جان دادن به پيشگاهت و گذشتن از عالم خيال و اعتبار را بر من آسان نمود تا توانستم هر آن چه انتساب به خود مى دادم رها سازم و جرعه اى از آب حيات بقايت را بياشامم و زندگى تازهاى بيابم.
در جايى در تقاضاى بيان فوق مى گويد:
|
به شُكر آنكه شكفتى به كام دل اى گل! |
نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار |
|
|
مراد ما همه موقوف يك كرشمه توست |
ز دوستان قديم اين قدر دريغ مدار |
|
|
حريف بزم تو بودم چو ماه نو بودى |
كنون كه ماه تمامى، نظر دريغ مدار[٣] |
|
[١]- فجر: ٣٠.
[٢] - انسان: ١٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٠، ص ٢٣٣.