جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٤ - غزل ٣٧٢ اى برده دلم را تو بدان شكل و شمايل
|
بخت، از دهان يار نشانم نمى دهد |
دولت، خبر ز راز نهانم نمى دهد |
|
|
مُردم ز انتظار و در اين پرده راه نيست |
يا هست و پرده دار نشانم نمى دهد[١] |
|
|
حافظ! چو تو پا در حرم عشق نهادى |
در دامن او دست زن و از همه بُگْسل |
|
اى خواجه! حال كه به حرم خانه عشق قدم نهادى و تو را دوست به خود خواند، دست گدايى و بندگى به دامن لطف و بزرگى او زن، و از همه عالم جز او جدايى بگير.
در نتيجه بخواهد بگويد: آن كه عشقش به حرم خانه دوست راهنمايى نمود و عالم را به ديده حقيقت و ملكوتش نگريست، ديگر نمى تواند به اعتبار و مجاز عالَم نظر داشته باشد، از همه جز او گسسته خواهد گشت، و
٣٤١٨
«أيَكُونُ لِغَيْرِكَ مِنَ الظُّهُورِ ما لَيْسَ لَكَ حَتّى يَكُونَ هُوَ المُظْهِرَ لَكَ؟ مَتى غِبْتَ حَتّى تَحْتاجَ إلى دَليلٍ يَدُلُّ عَلَيْكَ؟ وَمتى بَعُدْتَ حَتّى تَكُونَ الآثارُ هِىَ الَّتى تُوصِلُ إلَيْكَ؟ عَمِيَتْ عَيْنٌ لا تَراكَ عَلَيْها رَقيباً.»
[٢]: (آيا غير تو چنان ظهورى دارد كه تو ندارى، تا آشكار كننده تو باشد؟ كى غايب بوده اى تا نيازمند راهنمايى باشى كه بر تو رهنمون شود؟ و چه وقت دور بوده اى تا آثار و مظاهر مرا به تو واصل سازد؟ كور است چشمى كه تو را مراقب و نگهبان بر خود نمى بيند) خواهد گفت، تو هم- اى خواجه!- دست از او مكش، تا به اين شهود نايل آيى.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٥، ص ١٢٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.