جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٣ - غزل ٣٧٢ اى برده دلم را تو بدان شكل و شمايل
|
معرفت نيست در اين قوم، خدايا! مددى |
تا بَرَم گوهر خود را به خريدار دگر |
|
|
راز سر بسته ما بين كه به دستان گفتند |
هر زمان با دَفْ و نِىْ بر سر بازار دگر[١] |
|
|
هر روز چو حُسنت ز دگر روز فزون است |
مَهْ را نتوان كرد به روى تو مقابل |
|
معشوقا! كجا مى توان جمال تو را كه حسن و نيكويىاش هر روز در فزونى است، با ماهى، كه از خود نور ندارد و هر زمان در ضعف و نقصان است، مقابل و تشبيه نمود؟!.
به گفته خواجه در جايى:
|
چو رويت مهر و مه تابان نباشد |
چو قدّت سَرْو در بستان نباشد |
|
|
به تو نسبت نباشد هيچ تن را |
نه تن، باللَّه كه مثلت جان نباشد[٢] |
|
و نيز در جاى ديگر:
|
اى روى ماه منظر تو، نوبهار حُسن! |
خال و خط تو، مركز لطف و مدار حُسن |
|
|
ماهى نتافت چون رُخَت از برج نيكوئى |
سَرْوى نخاست چون قدت از جويبار حُسن |
|
|
حافظ طمع بُريد كه بيند نظير دوست |
ديّار نيست غير تو اندر ديار حُسن[٣] |
|
|
دل بردى و جان مى دهمت، غم چه فرستى |
چون نيك حريفيم، چه حاجت به محصّل |
|
اى دلرباى من! عالم خيالات و بشريّت و تعلّقات را با عشق و محبّت خود از من ستانيدى، جان را هم به پيشگاهت خواهم داد. به غم هجرم مبتلا مساز، كه من نه حريفى هستم كه بخواهى با فراقم آماده دل و جان دادنم كنى.
در واقع، بخواهد با اين بيان بگويد:
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٣، ص ٢٣٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٥، ص ١٣٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٥، ص ٣٣٩.