جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٢ - غزل ٣٧٢ اى برده دلم را تو بدان شكل و شمايل
او را توصيفش مى نمايند!).
در جايى مى گويد:
|
دل از من برد و روى از من نهان كرد |
خدا را، با كه اين بازى توان كرد |
|
|
چرا چون لاله خونين دل نباشم؟ |
كه با من نرگس او سرگران كرد[١] |
|
|
گه آه كشم از دل و گه تير تو از جان |
دور از تو چه گويم كه چه ها مى كشم از دل |
|
اى دوست! عالم دل و خيال و بشريّتم در هجرانت چنان شده كه گاه در اشتياقت فرياد مى كشم، و گاهى مى خواهم تيرى كه مرا بدان صيد نموده اى از سينه بيرون كنم و دست از دلدادگىام به تو بكشم؛ با اين حال، چگونه مى توانم آه نكشم؟ و چسان مى شود دل از تو بردارم؟ كه:
٢٦٧٥
«إبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الخَلْقَ ابْتِداعاً، وَاخْتَرَعَهُمْ عَلى مَشِيّتِهِ اخْتراعاً، ثُمَّ سَلَكَ بِهِمْ طَريقَ إرادَتِهِ، وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ، لا يَمْلِكُونَ تَأْخيراً عَمّا قَدَّمَهُمْ إِلَيْهِ، وَ لا يَسْتَطيعُونَ تَقَدُّماً إلى ما أَخَّرَهُمْ عَنْهُ.»
[٢] (به قدرت خويش مخلوقات را نو آفريد و بر طبق خواست خود اختراع فرمود، سپس آنها را در راه اراده خويش روان گردانيد و در راه محبتش برانگيخت، به گونه اى كه نمى توانند از آنچه مقدّمشان داشته عقب برگردند، و قادر نيستند به سوى آنچه كه مؤخّرشان داشته پيشى گيرند.)
|
وصف لب لعل تو چه گويم به رقيبان |
نيكو نبود معنى نازك بَرِ جاهل |
|
محبوبا! كى مى توان نزد زُهّاد و عُبّاد و ناصحين، صفات و كمالات و لب لعل حيات بخشت را توصيف نمود؟ اين گفتار دقائق و رقائقى است كه با بىخبران نمىتوان در ميان گذاشت و نبايد بيان نمود.
به گفته خواجه در جايى:
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٧، ص ١٤٦.
[٢] - صحيفه سجّاديّه( ع)، دعاى ١.