جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤ - غزل ٣٦٤ زبان خامه ندارد سر بيان فراق
|
مُردم ز انتظار و در اين پرده راه نيست |
يا هست و پرده دار نشانم نمى دهد |
|
|
شكَّر به صبر دست دهد عاقبت، ولى |
بد عهدى زمانه امانم نمى دهد[١] |
|
تنها عنايات توست كه مى تواند مرا از گرداب هلاك برهاند.
|
چگونه دعوى وصلت كنم به جان كه شده است |
تنم كفيل قضا و دلم ضمان فراق |
|
محبوبا! چگونه مى توانم بگويم به وصالت راه يافتهام، منى كه در امر فراقت تن به قضاء و دل به ضمان وصالت دادهام.
در جايى به اميد رسيدن به وصال مى گويد:
|
زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد |
به كام غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش، همى طپد دل صيد |
خيال آنكه به رسم شكار باز آيد |
|
|
ز نَقْشبَنْدِ قضا، هست اميد آن حافظ |
كه همچو سَروْ به دستم نگار باز آيد[٢] |
|
|
فراق و هجر كه آورد در جهان يا رب! |
كه روى هجر سيه باد و خانمان فراق |
|
الهى كه دودمان و خانمان فراق و هجر بسوزد و به سياهى كشيده شود! چه كس آن را در اين جهان آورد و روزگار عُشّاق را به تباهى كشيد.
در غزل بعد مى گويد:
|
اگر به دست من افتد فراق را بكُشم |
به آب ديده دهم باز خون بهاى فراق |
|
|
كجا روم؟ چه كنم؟ حال دل كه را گويم؟ |
كه دادِ من بستاند، دهد جزاى فراق[٣] |
|
|
به پاى شوق گر اين رَهْ بسر شدى حافظ! |
به دست هجر ندادى كسى عنان فراق |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٥، ص ١٢٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٥، ص ٢٧٤.