جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٧ - غزل ٤١٨ روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مى كنم
نرهم، به فنا و عبوديّت واقعى دست نخواهم يافت.
به گفته خواجه در جايى:
|
شست و شويى كن و آنگه به خرابات خرام |
تا نگردد ز تو اين ديرِ خراب، آلوده |
|
|
پاك وصافى شو و از چاه طبيعت بدر آى |
كه صفايى ندهد، آبِ تراب آلوده[١] |
|
|
زلف دلبر، دامِ راه و غمزهاش، تيرِ بلاست |
يادداراى دل! كه چندينت نصيحت مى كنم |
|
اى خواجه! و يااى سالك طريق! حال كه قدم در اين راه گذاشتهاى، نصايح مرا به گوش جان بسپار و همواره به ياد آر، تا از مشكلات رسيدن به مقصود نهراسى، و آن اين است كه، محبوب، زلف و مظاهر خويش را دامى براى صيدت قرار داده، و جز از اين طريق ممكن نيست او را مشاهده كنى؛ كه: «وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطاً»[٢]: (و خداوند به هر چيزى احاطه دارد.- نيز:
٣٣٥٥
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ، أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، حَتّى لا أجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[٣]: (معبودا! با پى در پى آمدن آثار و مظاهر و دگرگونى احوالات دانستم كه، مراد تو از من اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى، تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.).
و از طرفى، جمال مجازى عالم طبيعت، تو را به خود مشغول مى كند و از ديدارش محروم مى سازد. تا ناز و كرشمه و تير غمزه هايش به كشتن و نابودى تو دست نزند و از توجّه به عالم كثرت جدايت نسازد، به مشاهدهاش راه نخواهى داشت: «يادداراى دل! كه چندينت نصيحت مى كنم»، تا از غمزه و تيرش نهراسى.
|
ديده بدبين بپوشان، اى كريم عيب پوش! |
زين دليريها، كه من در كُنج خلوت مى كنم |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٢، ص ٣٦٨.
[٢] - نساء: ١٢٦.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.