جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٨ - غزل ٤١٨ روزگارى شد كه در ميخانه خدمت مى كنم
اى دوست! مرا به خود راه ده و بپذير، و بديها و گفتار نالايق مرا كه مقام قدست از آن منزّه است، نديده بگير، و از دليريهايم با خود بگذر؛ زيرا من به فهم خويش با تو سخن مى گويم، نه آن گونه كه تو هستى.
در جايى مى گويد:
|
اگر به لطف بخوانى، مَزيدِ الطاف است |
وگر به قهر برانى، درونِ ما صاف است |
|
|
بيان وصف تو گفتن، نه حدّ امكان است |
چرا كه وصف تو، بيرون ز حدّ اوصاف است |
|
|
ز چشمِ عشق توان ديد، روىِ شاهد غيب |
كه نور ديده عاشق، ز قاف تا قاف است[١] |
|
|
حاش للَّه! كز حساب روز حشرم باك نيست |
فالِ فردا مى زنم، امروز عشرت مى كنم |
|
بدين جهت امروز به فكر عشرت با دوستم، و مى خواهم به شناسايى و الفت خويش نسبت به او بيفزايم، كه دانستهام كسى فردا از حساب قيامت آسوده خاطر است، كه در اين عالم قرب و انس با او را اختيار نموده باشد؛ كه: «إِنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ»[٢]: (بدرستى كه همه آنها احضار مى شوند، مگر بندگان مُخلَص و به تمام وجود پاك خدا.- نيز:
٢٩٢٢
«يُبْعَثُ الخَلْقُ وَيُناقَشُونَ الحِسابَ، وَهُمْ مِنْ ذلِكَ آمِنُونَ.»
[٣]: (خلايق بر انگيخته شده و به سختى به حسابشان رسيدگى مى شود، و ايشان از اين كار آسوده و در امانند.).
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧، ص ٧٥.
[٢] - صافّات: ١٢٧- ١٢٨.
[٣] - ارشاد القلوب، جزء ١، باب ٥٤، ص ٢٠٢.