جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٢ - غزل ٤١٥ ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم
لذا مى گويد:
|
مايه خوشدلى آنجاست، كه دلدار آنجاست |
مىكنم جهد، كه خود را مگر آنجا فكنم |
|
معشوقا! دانستهام انس با توست، كه مى تواند مرا از همه غمها بگيرد و خوشدلى عطا فرمايد؛ لذا كوششم بر آن شده كه كارى كنم، تا با گرفتن باده تجلياتت، خود را در دامنت افكنده و از خويش بر كنار شوم، تا بهره مندىام از تو كاملتر گردد. بخواهد بگويد:
«فَيامَنْ هُوَ عَلى المُقْبِلينَ عَلَيْهِ مُقْبِلٌ، وَبِالعَطْفِ عَلَيْهِمْ عآئِدٌ مُفْضِلٌ، وَبِالغافِلينَ عَنْ ذِكْرِهِ رَحيمٌ رَؤُفٌ، وَبِجَذْبِهِمْ إلى بابِهِ وَدُودٌ عَطُوفٌ! أسْأَلُكَ أنْ تَجْعَلَنى مِنْ أوْفَرِهِمْ مِنْكَ حَظّاً، وَأعلاهُمْ عِنْدَكَ مَنْزِلًا، وَأجْزَلِهِمْ مِنْ وُدِّكَ قِسْماً، وَأفْضَلِهِمْ فى مَعْرِفَتِكَ نَصيباً.»
[١]: (اى خدايى كه بر رو آوران و مقبلان به خود روى آورده، و با عطوفت و مهربانىات بر آنان سركشيده و احسان مىنمايى. و به غافلان ازيادت مهربان و رؤوف، و دوستدار جلب و كشش ايشان به درگاهت مى باشى و عنايت دارى! از تو خواستارم كه مرا در ميان ايشان، از آنانى قرار دهى كه بهره فراوان از تو برده، و جايگاه والا و بلندى در نزد تو دارند، و سهم بزرگى از دوستى و مودّتت، و بهره برترى از معرفت و شناختت نصيبشان گشته است.)
|
بگشا بندِ قبا، اى مَهِ خورشيدْ لقا! |
تا چو زلفت، سر سودا زده در پا فكنم |
|
اى دوست! پرده از جمال مظاهرت بر كنار كن، تا رخسار و جمالت را از ملكوتشان مشاهده نمايم، و همواره چون كثرات، كه سر به قدمت گذاشته و به عالم امر و اسماء و صفاتىات توجّه دارند، من هم مشاهدهات نموده و چنان باشم؛ كه:
٣١٤٠
«إلهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَ لا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.»
[٢]: (بار الها! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند، و مشتاقانت را از.
[١]- بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧- ١٤٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.