جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٢ - غزل ٤١٢ دوستان وقت گل آن به كه به عشرت كوشيم
خود است، كه از عمر و جوانى استفاده بايد كرد، به حال و مشاهده خويش اشاره كرده و مى گويد: من از مظاهر عالم وجود، كه يكى هم گُل لاله است شرابى كه درنظر ديگران موهوم است، و مى پندارند مست جمال دوست نمى توان شد، آشاميده و مدهوش جمال او گشتم. خدايم از چشم زخم نگه دارد، كه در ميان دوستان بدون هيچ مقدّمه اى به مستى گراييدم.
و يا مى خواهد بگويد: وقتى بود كه جمال و كمال مظاهر مرا به شوق و شعف و ياد دوست مى آورد. حال به جايى رسيدهام كه ملكوتشان مرا توجّه به خود داده، و ديگر عالمِ موهومِ اعتبارى آنان در نظرم نمى آيد و «چشم بد دور».
و ممكن است منظور اين باشد كه: جوانى گذشت و از دوست بهره نگرفتم، حال به خيال او دل خوش كردهام. كجاست نفحات و تجلّيات او؟ كه راهنمايم به وى گردد و شورى در من بپا كند، چه مى توان كرد؟ چشم زخم دشمنان، و يا شيطان كه نتوانست ببيند جوانىام را به بهره مندى از دوست بگذرانم، دور باد.
به گفته خواجه در جايى:
|
زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد |
بكام غمزدگان غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش همى طپد دل صيد |
خيالِ آنكه به رسم شكار باز آيد |
|
|
به پيش خيل خيالش كشيدم ابلق چشم |
بدان اميد كه آن شهسوار باز آيد |
|
|
دلى كه با خم زلفين او قرارى داد |
گمان مبر كه دگر با قرار باز آيد[١] |
|
معناى آخر با ساير ابيات مناسبتر است.
|
حافظ اين حال عجب باكه توان گفت كه ما |
بلبلانيم كه در موسم گل خاموشيم |
|
اين شگفتى و تأسف را كجا مى توان گفت و بيان نمود كه جوانى و روزگار.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.