جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٧ - غزل ٤٠٧ در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
|
در لب تشنه من بين و مدار آب دريغ |
بر سر كُشته خويش آى و ز خاكش برگير[١] |
|
لذا مى گويد:
|
گر به هر موى، سرى بر تن حافظباشد |
همچو زلفت، همه را در قدمت اندازم |
|
محبوبا! از خاكسارى به پاى جمالت مضايقه ندارم، جلوه بنما و ببين چگونه خود را در پيش جمالت قربان خواهم نمود، نه تنها قربان كه اگر به هر مويى، سرى در تن داشته باشم، چون بيايى، همه را به پايت خواهم ريخت. به گفته خواجه در جايى:
|
كن نگاهى از دو چشمت، تا در آن |
مرگ را، بر بيدلان آسان كنند |
|
|
عيد رخسارِ تو كو، تا عاشقان |
در وفايت، جان و دل قربان كنند[٢] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
هماى اوج سعادت، به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حبابْ وار، براندازم از نشاط، كلاه |
اگر ز روى تو عكسى، به جام ما افتد[٣] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٦، ص ٢٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٥، ص ١٧٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.