جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٦ - غزل ٤٠٦ خيز تا خرقه صوفى به خرابات بريم
لذا مى گويد:
|
تا همه خلوتيان جام صبوحى گيرند |
چنگ و سنجى بدر پير مناجات بريم |
|
نه تنها خود به مراقبه و ذكر دوست پردازيم كه كارى و يا گفتارى بوجد آورنده نزد پير مناجات و زاهد بريم تا او به طريقه ما متمايل گردد و به مراقبه و ذكر لبىّ بپردازد.
و يا بخواهد بگويد: ما سالكين در اين مدّتى كه در انزوا بسر مى برديم، خمار آلود گفتار و راهنمايىهاى استاد بوديم تا با جامى از مى صبحگاهى رفع خمارى نماييم، حال كه مشكل ما برطرف شده خوب است شادمان نزد استاد كه همواره دعا مىفرمود تا موانعمان برطرف شود رويم و تقاضاى دستگيرى بنماييم.
|
ور نَهَد در رَهِ ما، خارِ ملامت، زاهد |
از گُلِسْتانْشْ به زندانِ مكافات بريم |
|
و چنانچه زاهد (بنا بر معناى اوّل) طريقه ما نپذيرفت، و به ملامتمان پرداخت، و نخواست كه در گلستان ذكر و مراقبه حضرت دوست قرار گيرد، و باز در فكر آزار ما بود، او را به زندان مكافات برده، ادبش نماييم و به او بفهمانيم وقتِ آنكه ما را بيازارد، گذشته و گوييم:
|
شرممان باد ز پشمينه آلوده خويش! |
گر بدين فضل و هنر، نامِ كرامات بريم |
|
چون خرقه پشمينه و زهد خويش را به مىِ ذكر و مراقبه به دوست و اخلاص آلوده نموديم و به فضيلت و هنرِ ياد او پرداختيم، شرمندگى دارد كه از كرامات دم زنيم؛ كه آن نيز نوعى خودستايى و به غير معشوق توجّه داشتن است.
و يا بخواهد بگويد: حال كه فضيلت و هنر در ياد دوست به دست مى آيد، در پيشگاه او از كرامت دم زدن و به دنبال آن بودن، جز شرمندگى را درپى نخواهد