جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١١ - غزل ٤٠٥ خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم
|
عشوه اى از لب شيرين تو دل خواست به جان |
به شَكَرْ خنده، لبت گفت: فؤادى طلبيم |
|
دل و عالم خيالى و صورت بشريّت ما، به جان دادن ظاهرى و تقاضاى مردن اضطرارى، مىخواست تا شايد قطره اى از آب حيات بقا از لب تو بياشامد؛ ولى لب و تجلّى حيات بخشت به ما خنده زد و گفت: كسى آب حيات از لب ما خواهد نوشيد، كه دل بكلّى به ما دهد و از تعلّقات گسسته باشد، كه: «قُلْ: يا أَيُّهَا الَّذِينَ هادُوا! إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِياءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ، فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ، إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ، وَ لا يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَداً، بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ»[١]: (بگو: اى يهوديان! اگر گمان مى كنيد كه تنها شما دوستان خداييد نه ساير مردم، پس اگر راست مى گوييد آرزوى مرگ كنيد. ولى آنان هرگز آرزوى مرگ نخواهند كرد، بخاطر اعمالى كه از پيش فرستادهاند، و خداوند به ستمگران آگاه مى باشد.- نيز: «قُلْ: إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ، فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ، إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ، وَ لَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً، بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ، وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلى حَياةٍ ...»[٢]: (بگو: اگر سراى آخرت در نزد خدا، مخصوص شماست نه ساير مردم، پس اگر راست مى گوييد آرزوى مرگ كنيد. ولى آنها بخاطر اعمالى كه از پيش فرستاده اند هرگز آرزوى مرگ نخواهند كرد. و خداوند به ستمگران آگاه است. و آنها را حريصترين مردم بر زندگانى [دنيا] خواهى يافت ...- همچنين: «يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ، إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»[٣]: (روزى كه مال و فرزندان نفع نمى بخشند، مگر كسى كه با دلى پاك به پيشگاه خدا آيد.) در جايى مى گويد:
|
اى كه گفتى: جان بده، تا باشدت آرام دل |
جان به يغمايش سپردم، نيست آرامم هنوز[٤] |
|
[١]- جمعه: ٦ و ٧.
[٢] - بقره: ٩٤- ٩٦.
[٣] - شعراء: ٨٨- ٨٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٨، ص ٢٤٠.