جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٠ - غزل ٤٠٥ خيز تا از در ميخانه گشادى طلبيم
|
در غم خويش چنان شيفته كردى بازم |
كز خيال تو به خود باز نمى پردازم |
|
|
عهد كردى كه بسوزى زغم خويش مرا |
هيچ غم نيست، تو مى سوز، كه من مى سازم |
|
|
آنچنان بر دل من ناز تو خوش مى آيد |
كه حلالت بكنم، گر بكُشى از نازم |
|
|
حافظ ار جان ندهد بَهْرِ تو چون پروانه |
پيش روى تو، چو شمعش به شبى بگدازم[١] |
|
|
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد |
مگر از مردمكِ ديده، مدادى طلبيم |
|
كنايه از اينكه: اى دوست! تو را كجا توان ديد و شناخت، و به اسم و صفت مشاهده نمود، جز به راهنمايىات، به گفته خواجه در جايى:
|
بيان وصف تو گفتن، نه حدِّ امكان است |
چرا كه وصف تو، بيرون ز حدّ اوصاف است |
|
|
ز چشمِ عشق توان ديد روىِ شاهد غيب |
كه نور ديده عاشق، ز قاف تا قاف است[٢] |
|
و يا بخواهد بگويد: تو را اسماً و صفتاً و ذاتاً، به تو توانيم شناخت؛ كه:
٢٨٧٤
«بِكَ عَرَفْتُكَ، وَأنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ وَدَعَوْتَنى إلَيْكَ، وَلَوْ لا أنْتَ لَمْ أدَرِ ما أنْتَ.»
[٣]: (به تو، تو را شناختم، و تو بودى كه مرا بر خويش رهنمون شده و به سويت خواندى. و اگر تو نبودى، نمىفهميدم كه تو چيستى.).
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٠، ص ٣٠٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧، ص ٧٥.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.